
![]()
تاریخ را دفتری فرض کنیم ، گشوده در مقابل دیده گان ، به آخرین
سطرها
که رسیدی ، باید صفحه را ورق زنی ، و ناگاه صفحهاتی دگر ، با کلی مطالب نو و
محتوای متفاوت ، باید نشست و تماشا کرد و اندیشید
هفته گذشته تاریخ ورق خورد ، هم اکنون اجاره نشین های کاخ
اشرافینشین سفید , کسانی هستند که زمانی نچندان دور شهروند درجه دوم و چندم
بودند
مردمی را که بانی چنین جهشی بزرگ بوده اند
باید ستود ، گرچه ماراتون ، مبارزه با
تبعیض نژادی ، از بسیاری پیشتر شتاب گرفته و کسی منکرنتواند بود، تلاش هزاران
انسان شریف را در لباس هنرمند و جامعه شناس و سیاست مدار ، کسانی
که خیل عظیم مردمان را از افکار برتری طلب نهی کرده و علارعم خواست معدود
کسانی
که خود را از جنس دگر میدانند ، فریاد زدند انسانها از یک جنسند و فرغی نیست
آری این گامها حاصل رنج آنهاست نه براکوها و سیستم هایشان
راستی نباید اندشید؟
بریده ای از رورنامه" سیتی زن اوتاوا '" که به نظرم جالب آمد را عکس
گرفته ام به ا ندازه کا فی گویاست و همین. دیگر استدلالها را بگذاریم
دیگران بفرمایند,,

دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی
که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در
موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری
کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران
مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده
اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و
ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی
پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی
سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و
گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران
در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به
رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و
فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه
بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان
گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند
بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند.
تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای
موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره
ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه
ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده
نمی شود.
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در
آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز
نه. خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم.
گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ
تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به
نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد
مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬
تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم.

صدایش را پشت خط میشنیدم ، محل قرارمان پارکینگ یکی از
فروشگاه های
بزرگ شهر بود، نگران بود چرا دیر کرده ام، بلاخره آدرس را پیدا کردم، از دور
شناختمش
هنری نبود شناختن دوست .
اتفاق جالبی بود ، دیدن یک همکلاسی بعد از سالها درآستانه سال نو تحصیلی ، او
هم مرا شناخت
پکی به ته سیگارش زد و بطرفم آمد ،
- پسر هنوز آدم نشدی ، مثل سابق قرار مرار سرت نمیشه ، اصلا درس بشو نیستی.
- رابطه آدم شدن و قرار را میشه شرح بدی ؟
- خندید و گفت ، اما هنوز حاضر جواب ، تو کی روت کم میشه ،
بعد از آن, سکوتی فضا را فرا گرفت گویی ماشین ها و آدم ها درخلا میراندند
و میرفتند ، حرفی نبود هر چه بود
متعلق به گذشته ای دور و نامشخص بود ، گذشته ای که درست و غلطی نداشت, همان طور
که
سر و ته ای برایش متصورنبود ، از آن زمان سی سالی میگذرد ، سی سال گم شده ،
سی سال
دزدیده شده از عمر ما و جالبتر اینکه دزد محترم را هم نمیشناسیم، راستیرا هم
باید رویم کم شده باشد
مگر عیر از این است تمام مراحل رو کم کنی را نسل ما پیمود ،،،، برای قطع این
افکار مالیخولیاهی هم که شده
سکوت را شکسته پرسیدم به چه کاری مشقو ل است ،
و تو گویی با این سوال بی صاحب دالان سیاه دیگری بر رویمان گشوده شد ، جواب را
از چهره در هم کشیده و
پک عمیق دیگرش به سیگار میشد حدس زد به خود گفتم چه سئوال بی جائی، گفت ، همین
کارهایی که همگی
مشغولیم ، آری مگر غیر از این است همگی این مسیر تحقیر و توهین را بنام کار طی
کرده ایم ، از یک طرف حامل افکاری بوده ایم
هر گونه مال اندوزی را قبیح میشمرده و از طرفی بدلیل همین طرز تفکر از همه جا
رانده، بقول معروف شعور معاش کور شده
هر کدام در گیر این قوت بی مقدار مجبور به کار روزانه
بی هدفیم، با تلنگری دیگر مرا
و یا بهتر بگویم هر دو را از سیاهی این چاه بیبن رهانید
گفت، فکرش را نکن وضع آنطرف هم بهتر از اینجا نیست تازه ما از خوش شانسهاشیم هر
جا بری آسمان همین
رنگ است ، هر جا انسان دو پا هست برنامه همین برنامه ، و من بیش از انکه این
برنامه های بی برنامه محاصرمان
کند ، پیشنهاد یک چای دادم و او هم با لحن مخصوص خود جواب داد: قند پهلو باشد ،
با هم آهنگی قدیمی را زمزمه کردیم
،
بشنویم
محصلین سالهای قبل از پنجاه کتابهای تاریخ پنجم و ششم را
بیاد دارند و اینکه تمام صفحاتش
مملو از نقاشیهای رنگی با قطغ بزرگ بود، این عکس مصورها شاهی با تاجی بسر درحال
فرمان یا بلاصطلاح
هدایت لشکری که معمولا خیلی ریزتر از جسه شاه مقدر بودند را نشا ن می داد ، در
واقع کتاب بیشتر البوم
عکس را میمانست تا کتاب و به' کتاب رنگی سینما اسکوب 'معروف بود ،و اما این
ظاهر زیبا و بزرگ درعوض
باطنی تیره و حقیری داشت ، در این جا شاهان بلاستسنا عادل و دادگستر بودند و لطف
شان شامل همه میشد
خیل مردم مدیون شا ن و گویا اولین منشور آزادی را شاهان ایرانی نوشته اند ( اخیرا
یکی از موسسات
بین المللی این ادعا را رد کرده , و داد ملیون وطنی در آمده ) غرض
اینکه جعل تاریخ بد است
اما بدتر از آن تاریخی را به کلی نفی کردن و اینکه بخواهیم ثابت کنیم هر چه
قبل از ما بوده بد و
اخ است( گسست تاریخی )
در صورتی که انصافا چنین قضاوتی با قویترین سریش ها هم به گذشته هیچ قومی نمیچسبد.
یکی از این روزها از خیابانی میگذشتم انعکاس یک بنای قدیمی را بر دیوار شیشه
ای برجی مدرن امروزی
نظرم را بسوی خود کشاند, عکسی گرفته تقدیم میکنم ، در فکرم
چه زیباست انعکاس تاریخ مردمی بر آینه ای واقعی, باور کن به کسی بر نمیخورد
و هیچ ضدیتی با مدرن بودن ندارد،تنها
نسل امروز را از دوباره
کاری رهانده ایم و این کم نیست ، گر چه دیر یا زود آن روز خواهد رسید.
یکی از نوشته ها ی دوست هنرمندمان صلاح محمدی ، پیرامو ن
هملت و ترادژی بودن و نبودن بود
و اینکه شکسپیر در نماشنامه قهرمانش را این چنین در معرض قضاوت عموم مینهد ،
چرایی اش را باید
نه در شکل و بافت نمایش جستجو کردبلکه این سیر
پییس (نما یش) و قایت فکری شکسپیر است که
نوعی جبر را تحمیل
می کند ، انسانها همشه در موقعیت انتخاب نیستند، و بحث بودن و نبودن نیست ،
شرایطی پیش میآید
بودن و نبودن لازم و ملزوم همدیگر نیستند ، اگر راه بودن را در پیش گیری آنگاه
نبودن سد راه است
و بلاعکس ،
کسی را تصور کن در جزیره ای تنها ، اگر بماند نابودی اش حتمی است اگر نماند و
به آب زند باز خود را نفی کرده
ترادژی این است ، وقتی بودن نبودن دیگر دو روی سکه نیستند ،
باخ چه پاوشا له و به ر ئاوه، له و به ر
ئاوه , خی لی دوشمن دوره ی داوه
ئه روم ره گه م لی گیرا وه
ناروم چاوو جه وان له یم توراوه
له یم توراوه ،،،
مهمان این شماره---گۆڕینی ناوه كان له ئێران چهواشه کاری بو . ح. س. سۆران
آشنا , ماموستا
عکس بهترین عکس های منتخب سال 2007