Mehvari

 

 

من در صدفی‌ تنها ، با دانه ای باران

پیوسته می‌ آمیختم پندار مروارید بودن را

غافل که خاموشانه می‌ خشکد،

در پشت دیوار, دلم

دریا ،،،،

سیاوش کسرایی

 

 

  محسن  اسکندری ، محتسم طا طایی ، اسد بابایی ، ماجد لحمی‌

روزی را که از دیارما ن بریدیم  متفاوت بود ، اما شا ید بشود گفت نوعی قسمت بود
که در جایی جمع شویم ، هر یک تحت شرایطی‌ و به ا نگیزه ای این راه را در در پیش گرفته و
اما باز دوری راه و تنوع هدف ها و انگیزه ها مانع از آن نشده همدیگر را نیابیم ، در این میا ن آنچه بارز است
موی هاست که کم کم رو به سفیدی می‌گراید و چهره هاست چین بر می‌دارد ، اما  آنچه هست و بیش تر
می‌نماید همه دل در گرو شهرمان و خاکمان داریم و در این هیچ شبه و تردید نمی‌توان کرد ، باور نمی‌کنی‌
از خودشا ن بپرس ،،

آهنگی بشنویم  @

بر سر در جایی مانند شرکت تجاری تندیسی‌ است که از بهم چسپاندن قطعات فلزی
یا می‌شود گفت از سرهم بندی زائده های ما شین آلات ساخته شده ، پیکر آدمی‌ با تمام
تقریبا جزئیاتش ، گوئئ سازنده اش خواسته با شد بنوعی‌ آدمی‌ را در این عصر و زمانه نشان دهد
انسان عصر مدرن ، گو یی داستانهای ژول اورل به وا قعیت می‌ پیوند د ، سلیقه و سوی
فکری امروزه ,  انسانها را مانند ماشین می‌پسندد ، نوعی لمپنیسم را شاهدیم که شعارش
شکم و زیر شکمی‌ است و عیر از این نیست و کاری نمی‌ شود کرد و اما  از همه مضحک تر
بی‌ چاره کسانی‌که مدهوش این شرایط اند و در ستایش آن روده درازی می‌ کنند .
اصلا  بما چی،‌ کسی‌ نیست بگوید مرد حسابی‌ تو کجات می‌سوزد.

 

 

 له دواو ه ی مه ن

له دواو ه ی مه ن ، شا عه ری دیت،
فه ر می‌ سکی‌ چاواونم ئه سه ری ،

له دواو ه ی مه ن ، شا عه ری دیت،
خم نی‌یه ، کایه یه ، حیلکه یه،

له دواو ه ی مه ن ، شا عه ری دیت،
قا ر نی‌یه ، ئا شتی‌ یه

له دواو ه ی مه ن ، شا عه ری دیت،
سوور نی‌یه ، ئاووی یه ،

له دواو ه ی مه ن ، شا عه ری دیت،
به ش ئه کا ، به ش ناوا ،


له دواو ه ی مه ن ، شا عه ری دیت،
مه ن یه ، ئی مه یه

له دواو ه ی مه ن ، شا عه ری دیت،

,,,,,



 

گوڵاڵه‌ گه‌زیزه‌ی پێش نه‌ورۆزی ساڵ !

به‌ جێت هێشتم و ئه‌زانم تازه‌

بوونی تۆ له‌ لام

                  خه‌ونێکه‌ و خه‌یاڵ.

 

ئه‌ی به‌ژن‌جوانی به‌رز وه‌ک لاولاو!

قه‌ت پێموا نه‌بوو سۆزت نامێنێ و

وه‌فات ئه‌بێ به‌

                بڵقێکی سه‌ر ئاو!

 

                                          سروه‌ له‌حمی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چندين سال است به اين نتيجه رسيده‌ام که يکی از جوهرهای وجود انسان متعالی، طنز است. هر آدم درست و حسابی، اگر طنز نداشته باشد، اگر طنز نفهمد، يک جای اساسی از کارش می‌لنگد. اگر حس طنز نداشته باشد، اصلأ آدم حسابی نيست. فرقی هم نمی‌کند که کارش چه باشد. مهم نيست که اهل کلام يا اصلأ اهل فرهنگ باشد يا نباشد. رياضی‌دان يا مدير يا راننده کاميون باشد. اگر طنز بفهمد، حتماً هنرمند و رياضی‌دان و مدير و راننده بهتری است و اگر نفهمد، می‌شود حتی محترمانه ناديده‌اش گرفت. حتمأ هم نيازی بر اين تأکيد نيست که طنز با شوخی صرف و لودگی فرق دارد.

آنتوان چخوف را همه می‌ شناسیم ، داستان کوتاهی‌ دارد ، طنزی تلخ از جمعی‌ که دور
میزی نشسته ، دیگرانی‌ را که حضور ندارند مسخره می‌کنند,  اصلا چرا حرف را بپیچیم در مورد
همه غیر از خودشان در افشانی‌ می‌کنند ، در آخر فضا طوری آلوده می‌شود ، کسی‌جرات ندارد
جمع را ترک کند، می‌دانی‌ چرا ؟ اولین نتیجه دو رویی از دست رفتن اعتماد است می‌گی‌ نه
امتحان کن

دوست داری آهنگی‌ بشنویم کلیک کن

 

 

 

 

مهمان این شماره---گۆڕینی ناوه‌ كان له‌  ئێران چه‌واشه‌ کاری بو . ح. س. سۆران

آشنا , ماموستا

عکس بهترین عکس های منتخب سال 2007

هوا خوری

 صفحه نخست

 سایت ها ی دیگر

سال اول

سال دوم ، ماه اول

سال دوم ، ماه دوم

سال،دوم، ماه سوم

سال،دوم، ماه چهارم

سا ل دوم ما ه پنجم

دفترهای پیش ، 1، 2