Mehvari

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

================================================================================================================

خواب گونه


با عصایش چند قدمی‌ جلوتر از من,  لنگ لنگان از شیب کوچه کنار '' کانی‌حه یاز به وو '' بالامی‌رفت ، به جلو خم شده بود ، گویی شتاب داشت زودتر قلعه را فتح کند
پیرمرد از نفس افتاده بود ، شلوار کردی اش حالا دیگر قدری گشاد تر می‌نمود و به انداژه چند سانتی‌ به پایین
لقزیده بود و فاصله اش باخط شالی‌ که به کمر بسته بود بیشتر و بیشتر می‌شد ، خسته مینمود ، ایستاد، لرزش دستایش
‌عصا را از جا کنده بود ، با دست دیگرش کنترلش کرد ، بر گشت و مطمئن شد هنوز دنبالش هستم ،پریده رنگ بود چهره اش، از خستگی‌ راه بود شاید
و یا نه پیرمرد دیگر به انتها رسیده بود ، جواب سلام آشنا عابری را بی‌ آنکه سر بر آورد، داد، بیشتر درنخ راه و عصا بود ، به فکر بودم پیرمرد راه درازی آمده لابد چهره
چروکیده اش ، موهای سفیدی که از زیر سربند کردی اش قدری بیرون زده بود بی‌خود رنگ برف نگرفته بود ، خام بودم و رنج راه را نمی‌دانستم.
گویای سختی‌ راه دستان پینه بسته اش ‌بود، خالکوبی سبز وسط مچ اش هنوز پیدا بود تنها نشان جوانی‌,  ‌که مانده بود هنوز ‌عبوس  می‌نمود
انتهای کوچه که رسیدیم راه را کج کرد، مسجدی بود در نبش  خیابان و کوچه,  دروازه چوبی‌ و بزرگش ، چارتا باز بود، بناگاه  دستش را بالا
آورد و ساعت بعلی‌اش را از جیب چینی دوخت ‌'' که وایش'' بیرون آورد، با تکانی‌ ساعت که اندازه سکه یک  تومنی‌ بود، دو نیمه شد,  بر آن خیره شد و گفت :
عصر نشده هنوز ، چیزی نفهمیدم ، بنظرم آمد گفته باشد هنوز وقت هست، سرازیری خیابان فرح را با پارک کودک و دوچرخه های حمه کی‌کاوس
شناختم ،از کنار رستوران سرایی که رد شدیم  یاد بیمارستان و آمپولزن عینکی ‌درمانگا  که دکترش می‌نامیدند افتادم اما صدای آواز کوچه بازاری
داخل سالن  خیالمو برید  ، کامیون ماک نشانی‌ کنار خیابان پارک بود.بر بالای کاپوتش سگ ماک درحال پریدن بود تسبیح بنفش دور گردنش حالتی‌ معصومانه
به آن داده گویی با آن رام شده ودیگر  خطری نداشت، پیرمرد مکثی‌ کرد نگاهی براین قول بی‌ شاخ و دم انداخت و تبسمی‌ را می‌ شد دید برلبانش,  چه رسیدن
بهار دیگری را نوید می‌داد و آمدن و ماندن کامیونها  و بارشان  را بارقه نعمت ، ساده بود و بی‌ ریا,  فراوانی‌ را دوست داشت چه قحط سالی ها
دیده بود و گرسنگی‌ را  زهر چشیده ،از دور  میدان شاه را می‌شد دید که در میانه اش تندیس طلایی شاه با  دستی‌ برکمر و با  دستی‌دیگر
عصایش را نشانه رفته بود کسی‌ ویا مکانی‌ دور را,  حسی‌ را بر نمی‌انگیخت،نه نفرت ونی‌ تحسین، شایدهم بقول خان باجی‌ها عقلم قد نمی‌داد،
بهتر ، مانع تندس اگر نبود، پرده سینما آسیا(وزیری) را به سادگی می‌شد‌ دید،با چهره رتوش شده کلینت ایسوت عظمت دنیای رویا سازی
هالیود  در این شهر کوچک  به وضوح  حس می‌شد، نام فیلم را بیاد می‌آورم''به خاطر یک مشت پول '' وسترنی‌ از دنیای عرب ، گوشه میدان شاه
زمین خالی‌ بزرگی‌ بود جا به جا خال سیاه,  جای آتش های شب بود ، کسانی‌ شبهای سرد را کنار شعله آتس یا عرق خوری سر می‌ کردند ، بارها با صدای
سوز آوازشان به خوآب رفته ام ، پیرمرد همه را می‌شناخت و گاهی‌ به اسم نام می‌برد ، ئه وه حمه ی به را خاصه ,  دنگی‌ خوشه ، حیفه به عارق
ضا یه ی ئه کا ، صدای  شبه مانند آواز خوان های شهر,  در زمانه ای که نه از برق خبری بود نه از رادیو نشانی,  ‌ ‌تاریکی‌ و سیاهی‌ شب را می‌برید و
شادی را به خانه ها می‌آورد ، زیر سقف هایی که با نور کم فروع چراع  لنتر روشن و با کوره های چوبی‌ گرم می‌شد, حلاوت و صداقت انسانها مانند عودی خوش بو فضا رامی افکند چهره اش راآنگاه که چای را قورت می‌کشید . به یاد دارم  و چشمانش را که برق می‌زد ، سالهاست آن چشمها نقاب در خاک کشیده اند اما هنوز برق اش مانده در خاطر,  پیرمرد پیرمرد بود ،،، ،، ‌
 

آهنگی بشنویم @@@@

 

 

برای همه پیش آمده ، اینکه کسی‌ در برخورد اول به ذوق می‌زند یا نه از زیدی در همان نگاه نخست خوشمان نیامده
باشد و بجای هرمنطق درجواب گفته باشیم ازش خوشم نمی‌آید زور که نیست ، ولی‌ خودمانیم اگربا این استد لال  ابگوشتی‌
کار دنیا پیش بره واقعا'' چه دنیای ایست، ا ما  نا  امید نشو تنها تو اینطور نیستی‌ بسیاری بزرگان هم چنین بوده اند ، اما
بسیاری شهامت بیانش را ندارند ، گر چه نه همه ، جایی از دکتر شریعتی‌ نقل است که گفته :

 

دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم – که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم...

 

نگفتم همه اینطور نیستند از جمله من و شریعتی

ویدئوکلیپی‌ با هم ببینیم@@@

 


ژیان
نه چی ‌روکه
نه داستا نه ، نه ئه فسانه
هه رکرداره ، هه ر وتاره
یا د گا ره


چله گه وره پای هه ل نه کی‌شا بوو به فره ته سک و خه زه کی شه شه لانی‌ خا تووزین ی‌ له کوولان و خی یا بانه کان را که ی شابوو
و شکه سه رما مه خلوقی قر که رده بوو ، د ه رگای مه ده ره سه ی له هه مو لا داخه سته بوو
قور سی‌ یه  چه کو له ی  ناوو دو کا نی ‌ سلیم   به زاز، به   زه ری  هوشار  را زا  بوو  ، حاجی‌  سعی  قالی ‌ فه روش ، کوره ی‌  مارشالی‌ له  دووکان ره خسته بوو
ئاوره خو شه ی  به ر  دووکانی‌  سه ی  ‌ توفه ی‌قی   مه یان   گه نه م ؛ خه لکی ‌ له دوور خوی جه م که ر ده بوو
بووی‌  قنه شیرینی ‌ چونه ری گاریه چه وار پا چه که کی مه حه مه لچه ، روژه رویه ی   رو شته  بوو
ژیگلووه کانی  ‌ به ر   آرایشگای  سیامیخی‌, کوچیان  بوو به ر خووره   گه رمه که ی   په نا   دی واری     مه حه ی   توو  فه روش که رده بوو
حمه حه سینی‌ ‌  صحفه   فه روش  کاغه زی  ئا گه هی  ‌ له  په شت   شی شه ی   وه نه دی   دانابوو :

 آهنگ جدید الهه رسید @@@@

 

 

نمی‌ دانم  احساس من است یا اینکه همین  است ، هر چه هست پائیز امسال
برگ های زرد همه جا  پراکنده اند ، همه جا را پوشانده ، شاید اما پائیز عمر ما بسر رسیده
و در زمستانیم ، گر چه نه از بهارش فهمیدیم نی‌ ز تابستان و خزان اش ،گویی خوابی‌ بود آشفته
و بی‌تعبیر، در حرامی‌ گاه  شبی‌ سیاه ، شبی‌ سیاه با آدم نماهای کوتوله مدعای هرچه ازحق و حقیقت آید
ما اما نه ؛؛؛

سرنوشت ما را بتی‌ رقم زد که دیگران می‌پرستیدند
بتی‌ که دیگرانش میپرستیدند

از تاژه رسیده ای حال شهر را کردستان را سقز را پرسیدم با لهجه شیرین کردی وا قعیتی  تلخ گفت :
روو له ی  گی یان ، گه لا ریزانه ، گه لا ریزان '' کنانه ای بر مرگ و میر بسیار در بی‌ نوا زمین سخت نا رست جز گیاه لعنت
از بسیاری دور ترها بو ده همین بوده ، بر ریزش برگها جرحی‌ نیست ، چه زمانی‌ رویش است زمان د گر فرود
مرگ جوا نه ها مشکل آید ، و همین است' گلاریزا ن' دیری است ورد زبانهاست ، گلاریزان، ئه زانی‌ خالوی  گی یان

 

خا ک ، شیرکو@@@@

 

 

با دوستی‌ از جنس خودمانی‌ ( همین جا پرانتزی بگیرم ، جنس خودمانی‌ بمعنی‌ جنس خوپ نیست ) ‌ اتفاقا ''در جایی مانند
کافی‌ شاپ نشسته بودیم ، سر و روی صاحب مکان که خانمی‌ بودپشت دخل نشسته ,  نشان می‌داد عرب است وبا دیدن ما چهره اش باز شد ، رفیق ما اما
چهره در هم کشید ، زیر لبی‌ غری‌  زد و گفت  یارو  فکر می‌کنه ما عربیم ، نمی‌دونه ضد عربیم ، حرفی‌ نداشتم,  شاید هم مرقوب
مدرک بالای این دوست بودم و به خود اجاژه ندادم حرف روی  کلام  قصارش   زنم  و جسارتی کرده باشم ، مالک عرب  اما  دو هزاری اش
نمی‌ افتاد ، با چشمان درشت عربی‌اش که برق می‌زد بما  فهماند که خوش آمدید (پرانتز دوم ، اقرار می‌کنم  از هر چی‌ عربها بدم بیاد
چشمهایشان اما زیباست و نفرتی بر نمی‌انگیزد) در نگاهش معامله ای نبود  , شلوعی‌ کافه نشان می‌داد کار و کاسبی‌اش بد
نیست و در صدد جلب مشتری نیست ، در سنی هم نبود دنبال  جنس مخالف باشد . گر چه رفیق آکادیسم ما هنوز بر تئوری اش
پا  می‌فشرد  دلیل  می‌تراشید ,  من اما دل کنده بودم ، گوش نمی‌دادم تنها سر می‌جنبادم ، با خود فکر می‌کردم چرا باید این نگاه مهربان را
پس زد ، صدای تلویزیون سالن را می‌شنیدم اخبار کشتی‌ مرمره را میگفت  در نوشته ای خوانده بودم :
روي عرشه كشتي «مرمره آبي»! روزنامه نگار يوناني چپ گرا،رمان نويس سوئدي، برنده ايرلندي جايزه صلح نوبل، كشيش واتيكان، هفت نماينده پارلمان اتحاديه اروپا، مومنان نماز شب خوان، مسيحي ها،يهودي ها، آتهايست ها، كمونيست ها و خلاصه نمايندگاني از جامعه مدني 32 كشور چگونه توانستند كنار هم قرار بگيرند و بر اساس نقشه راه واحدي راهي غزه شوند؟ آن كشتي الگويي از يك جامعه باز جهاني را به نمايش گذاشت كه جز در آب هاي آزاد جهان و در درياي بي كران حق جویی انساني نمي توانست بادبان هاي معنويو آزادیخواهانه اش را بگستراند. "مرمره آبي" كه در مسير كمك رساني انسانی به مردم غزه توسط ارتش اسرائيل مورد تهاجم قرار گرفت، نشان مي دهد كه در دنياي امروز هم نشيني همه نمايندگان مدافع حقوق بشر تنها يك رويا يا بحث تئوريك نيست. بلكه ايدهای كاملاً اجرايي و تحقق يافتني است. به علاوه همين كشتي حقوق بشري است كه مي تواند ديوار نژاد پرستي و تبعيض صهيونيستي را فرو ريزد و محبوسين بزرگترين زندان هواي باز یعنی مردم غزه را آزاد كند.اگر مي بينيم كشتي كمك هاي انساني به غزه در همان زمان اسارت در چنگال راهزنان دريايي اسرائيل توانست حفره اي هر چند كوچك ،اما عمق يابنده بر ديوار آن محاصره غير انساني ايجاد و در امتداد جلب همبستگي جامعه مدني جهاني براي اولين بار دولت آمريكا را نيز به صدور بيانيه عليه محاصره غزه وادار كند، علت را بايد در گفتمان انساني، متحد كننده و بسيج گر ساكنان آن جست كه وجدان جامعه جهاني را به حرکت درآورد. اين كشتي پیش از آنكه به تسخير راهزنان صهيونيست درآید، بر لنگر حق جويي و آزاديخواهي جهانيان تكيه زده و نقشه راه انساني جديدي براي مقابله با ظلم و ستم ترسيم كرده بود. كشتي حاملِ دموكرات - مسلمانان ترك، مسيحيان، يهوديان، كمونيست ها، سكولارها و... كشتي همبستگي بشريت امروز است عليه هرگونه سرکوب ونقض حقوق انسانها و همه ما مي توانيم و بايد به ساكنان آن كشتي بپيونديم. اين همان كشتي نجات عصر ماست كه مي تواند همزيستي مسالمت آميز مردمان را ممكن و نامتجانس ترين و متفاوت ترين گروه هاي انساني را عليه خشونت، ستم ، جنگ و تروريسم بسيج كند.
«مرمره آبي» كشتي انكار هولوكاست وتبرئه نازي ها از جنايت يهودي سوزي نبود. بر عكس، هدي اپشتين (Hedy Epstein) پيرزن 85 ساله يهودي از نسل بازماندگان و نجات‌يافتگان فاجعه «هولوكاست» آن قدر زنده ماند كه سوار "كشتي آزادي "شود و بر اين حقيقت گواهی دهد كه دموكرات- مسلمان هاي ترك خالق كشتي، اثبات مظلوميت فلسطيني ها را به انكار يهودي كشي هيتلر گره نمي زنند و از موضع بعثی -صدامی با اسرائیل به ستیز نمی پردازند. مسافران «مرمره آبي» با حركت انسانی خود مفهوم «كشتي» را چنان بسط دادند كه به هيچ وجه تداعي‌گر مفهوم بسته و سابق آن نيست. اين كشتي گستره‌اي چنان باز و بي‌كران به نمايش گذاشت كه از افريقا تا اروپا و از مالزي تا آمريكا ،کران تا كران انسانيت را فرا گرفت؛

گر چه راه درازی را پیموده ام ، اما سالهای بعد از پنچاه مانند   مقطعی از
رنگ  دگر هنوز هم در ذهنم می درخشد  ، شاید بد لیل سنی‌ که داشته ام و این که درسنین
جوانی‌ همه چیز زیبا ست ، هرچه هست حسی‌ و غریزه ای صرف نیست ، بلکه میتوان
بسادگی‌ ثابت کرد یکی‌ از دورانهای طلایی شهر سقر بمثابه شهری کوچک و در حال  توسعه
 و نوعی‌ دگرگونی, ‌ که همان را هم سالهاست  از آن دریغ داشته اند همان دوران بود ,  بماند اگر رشد و تو سعه را
تنها در سر بر آوردن چند ساختمان و پاساژ ند ا نیم ، اینکه شاید برای بسیاری از ایشانمان
امری مشبه شده با شد ، در آن سا لها شهر ما  برای  اولین بار صاحب دبیرستا نها یی در مقطع
دیپلم ریاضی‌ و طبیعی‌ و ' ادبیات شد و حاصل  آن بسیاری افراد تحصیل کرده بود که از میان شان
بسیاری پا سبا ن شهربا نی‌ و افسر و گروهنان، زمینی‌ و هو ایی و دریایی‌ هم روئید که دم شان گرم آنها هم
اما کیست  ند ا ند هر چیز خوب  بد یها یی هم دارد ،آن زمان هجوم یک باره فرهنگ غربی‌ برای
بسیاری قا بل هضم نه که اصلا نبود، بلکه  در مواردی ما نند سم بود . ادا و اطوار نوکیسه ها
مانند حالا د ید نی‌ بود البته خد ا ییش آنزمان درک ما پائین تر از آن بود که متوجه قضیه شویم
شاید هم فکر می‌کردیم از ازل همین بوده و هست، امروزه اما فرهنگ نو کیسه ای برای بسیاری
شناخته شده است ،   آ بشخور انواع خود محوریها ست ؛ زایند ه خشونتی که امروزه
گرفتارشیم ، ادبیات و دیالوگ بخصوصی‌ داشت و دارد,  لومپنسمی بنوعی‌ مدرن تر از لاتی‌ گری  زیرگذری و زور خانه ای 

 در این میان اما بسیاری هم بودند,  تن به این مصحکه ندادند
سعی در هنجار شکنی‌ داشتند، گر چه چوبش را خوردند ، بی‌ گمان دانش اموزان کلاس چهارم دبیرستان
سعدی در سا لهای پنجاه و چهار معلمی را بیا د دارند باریک اندام با قدی خمیده  و بسیار محجوب که ادنیات درس می‌داد
خالدی را می‌گویم ،خالدی یکی‌ از شیرین ترین کلا س ها را اداره می‌کرد با دانش اموزان مشتاق که از سر
شوق بر نیمکت فلزی کلاس تا به آخر سرا پا گوش بودند و اگر بودند کسانی‌ سعی‌ در شیطنت داشتند آقا ی
خا لدی بود که با متلکی‌ شیر فهم اش می‌کرد آنجا جایش نیست  بهتر است  برود درس ریاست و جناب
سروانی‌ را جای دگر یاد بگیرد تکیه کلامیش "جناب  رئیس" بود ، و با این نیش  فرصت طلب هانی را خطا ب می‌کرد ‌ که
در ستیز بودند برای کسب مغام حقیرشان,    کوچولوهای رئیس .

  اگر تا انزمان ادبیات را تنها هزار و یک شب و گلیله و دمنه می‌ دانستیم ، این آی‌ خالدی بود
ما را با ا دبیا ت نوین  معاصرمانند ارنست همینگوی و بالزاک و تولوستوی آشنا کرد، همو بود شعرهای شاملو را برایمان معنی‌ کرد ،

من آن بی‌ نوا,   بنده گه کی سر  براه  نبودم
و راه بهشت  مینوی  من
بز رو طوع و خاکساری نبود
مرا دیگر گو نه  خدا یی  می‌بایست
شایسته  آفرینه ای:,     که  این
نواله  نا گریز  را گردن  کج  نمی‌کند
پس ، خدا یی دگر گو نه آفریدم

 نوع مرگی‌ که خالدی انتخاب کرد نیز نیشخندی بود به زنده گان ، نوعی‌ هنجا رشکنی‌.
انزوای  قریبا نه اش را نیاد داریم , آن گه گزمه های‌  شاهنشاه روح ظریف اش که به مثا نه برکه ای ساکت بی‌ آزار بود
موج انداخته بودند . بستر ‌ برکه را با قلوه سنگی‌ هرچند کوچک می‌توان
شکست ، میدانی‌ مامه گیان ، رفیق من گزمه ها انسانی‌ دگر را به درازی تاریخ این سرزمین خون آلود شکسته بودند
هجو نامه مالیخولیایی ' بسوی تمدن بزرگ'  نوشته شاهنشاه  را بدست اش داده بودند و
در شهر می‌گرداند نش ، همین طور که حالا  و حشی ‌گری و جنا یت   تازی های عرب را بنام    تاریخ کذایی
تاخت می‌زنند

ای درختان عقیم ریشه تان در خاک های هرزگی مستور
یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان روست نتواند
ای گروهی برگ چرکین تاب و چرکین پود
یاد گارخشکسالی های گرد آلود
هیچ بارانی شما را شست نتواند

یادش گرامی‌

 

بر کسی‌پوشیده نیست ، اگر جمعی شویم ، جمع نه ، از یک نفر بیشتر شویم، حتما
اشاره ای یا  اظهار نظری به سیاست  و اخبار داریم.,  درست یا علط اش مهم نیست
مهم  اینست  بالاخره  موضوعیت  دارد و برای همگی‌مهم است ، مهم است  برایمان
سرنوشت خود و عزیزانمان ، و اینکه کشتی‌سرزمین اجدادی مان در کجا پهلو بگیرد
و با  برداشت  از کتابهای قدیمی و حماسی.  ‌‌سکان این لاکردار کشتی ‌دست  چه کسانی‌ قرار است  بیافتد
کسی ‌نیست  بپرسد 'به تو چی هی‌تیو مه گر فه ضولی ' اما  از  شوخی ‌گذشته با  ‌احترم  به  کسانی ‌که
اکنون  اعتراض  دارند و بحث  از ظلم و این جور چیزهای بد می‌کنند  و استیدلال  هم دارند  که  گویا  یکی ‌از
چرخ های  پرواز باز نشده و قرار نبود چنین شود باید  گفت  اصلا''  پروازی  در کار نبوده و بالنده  بر نخواسته
سقوط  کرده  بود و تنها  اقرارش  کمی ‌شهامت می‌خواد  که در بسیاری یافت  نمی‌شود
گفت  از دیو و دد ملولم انسانم  آ رزوست ,  گفت :  یافت نمی‌شود
گفت  آنکه یافت می ‌نشود  آنم  آرزوست

'قه سی کیش بو دز په کین ' همه چیز را هم نمی‌توآن گفت

آگاتا کريستی، نويسنده انگليسی، در يکی از معروفترين رمانهای جنايی اش با عنوان "قتل در اورينت اکسپرس"، داستان وقوع قتلی در يک قطار را می نويسد که کارآگاه جنايی در تحقيقاتش برای پيدا کردن قاتل به تک تک مسافران قطار رجوع می کند اما هر جا می رود با ديواری از سکوت روبرو می شود. به هر حال کارآگاه به دليل تجربه و مهارتی که در کارش دارد تحقيق را رها نمی کند و سرانجام با کاری طاقت فرسا موفق می شود ديوار سکوت را بشکند و درست همان لحظه است که متوجه رمز اين سکوت فراگير می شود؛ علت سکوت اين بوده است که تمامی مسافران در اين قتل دست داشته اند

عمه پیری داشتم  اگر افاضات  زیاد  می‌فرمودیم'   داد  می‌زد ' قه زای  قه رانی‌کی ‌ له ی  که وو ی '  واقعا'' هم

 آهنگی بشنویم@@@

 

نمی‌خواهم، اما نخواستن کافی نسیت ، شاید باید به رویا رفت ، رویایی نا ممکن اینکه
از آن دسته آدمها باشم چاقو را تیزتر کرده ، در کنار گود نشسته و فرمان لنگش کن را دهم
راستی‌  مایی  که در کنج  امن نشسته در چه فکریم؟ همین که نشان کذ ایی مان  را
علم کنیم و انگشت را به نشانه هدف دراز کنیم و فرمان دهیم کافی‌ است ؟ ، زهی‌
خیال باطل
خبر را همه می‌دانیم ، چه  تو ان  گفت ؟
جز اینکه آرزو کنیم ، آروزی  اینکه  دیگر مادری فرزندش را اهریمن  نبلعد
آرزوی اینکه پدرانمان برپیشانیی نکوبد ، زانوانش نلرزد از خشم این دیو انسان کش,  نگرید
راست است  آرزو  تنها کافی‌ نیست ، اما این هم هست آرزو   از دل می‌ آید ،
کلمه خووزگه را بارها با طنین  صدای مادرم شنیده ام ، حسرتش را هم از سینه پدرانمان
گر چه  از این زمین سخی‌ و خشک جز آتش خشم و نفرت  نسیبی‌ نبرده اند .
بیایید همصدا با مادرانمان بگوییم
خووز گه که س جه رگی نه ئه سووتا
خو وز گه ،،،
،،

ویدئوکلیپی‌ با هم ببینیم

 

برای ما شهرستانی‌ها,  آنهم خودمانیم شهری کوچک مثل سقز اگر پیش میآمد که خیلی‌
بندرت و قطره چکانی‌بود، مسافرتی‌ به یکی‌ از شهرهای بزرگ عنیمتی‌ بود که مپرس
حالا اگر این شهر طلایی,  سینما هم داشت که دیگر نور علا نور بود، در چه سنی‌ هستی‌ اهمیت ندارد
در یکی‌ از آن مسافرتهای" جاده زرین سمرقندی‌ " با تنی‌ چند از دوستان گذرمان بیکی‌
از شهرهای نزدیک سقز همان میاندواب خودمان افتاد که آن زمان شهری‌  کوچک و روستایی بود
حالاش اما نمی‌دانم لابد بزرگ شده و بی‌قواره , هرچه هست خدایش بیامرزد که ما دیدن
چند فیلم خوب را مد یون نشیم، آن زمان در منا طق کم جمعیت و شهرهای دور افتاده ای
مانند سقز و میاندواب از محصولات خارجی‌ کمتر استقبال می‌شد و سینما روهای حرفه ای
محل چرا شان مراکز استانها و شهرهای پزرگ بود و از این رو بود صاحبان سینما هم رقبتی‌ به نمایش
فیلم های کلاسیک نداشتند و اصولا بیشتر جنبه مالی‌ سینما را می‌ شناختند و می‌دیدند و این طبیعی بود هنر پول
در آوردن بود , برای همین  تماشاگر شهرستانی‌ از سینمای خارج , جز معدودی وسترن و ژانرهای اخلاقی‌ و
عاشقانه هندی و این اواخر اکشن های کاراته ای  ببشترو فراتر  نمی‌دانست,  البته ما هم از این سیاه  لشگر  بودیم ، اگرچه بعضی هنرپیشه های
معروف آن زمان  را می‌ شناختیم و از راه دور تعریفشان را شنیده بودیم بقول ما کوردها '' دوورا دوور دوس بویین'' یکی‌ از این قهرمان های
آن دوران مارلون براندو بود ، القصه شنیده بودیم صاحب سینمای میاندواب تهرانی‌ است و در آنجا هم سینما دارد در ضمن
بهایی هم بود با بهایی بودنش کاری نداشتیم و از بهایی و سبک سیا ق بهایی ها هم جزچند معاژه  خشک شویی و چند مهاجر خندان
بیشتر نمی‌دانستیم ، اما آنچه مهم بود این آقای سینماچی‌ بهایی دستش باز بود و گاهی فیلمهای خوب و با  ارزشی ‌ از میاندوآب
سر در می‌ آورد ، اولین بار مارلون براندو را در همان سفر میان دو آبی‌ دیدم,  هنوز هم مالون براندو برایم یکی‌ از بهترین هاست
یکی‌ از فیلمهای برتر مالون ON THE WATERFRONT  در ایران نامش" بار انداز" است، دهه پنجاه و شصت دوران طلایی
هالیود است و کارگردانها و هنرپیشه های بزرگی‌ دراین  دو دهه ظهور کردند ما رلون برا ندو محصول این دوره  است
داستا ن" بار انداز" حکایت کارگران بار انداز کشتی‌ ها ی بند ری است ، و در این میان عده ای دلال و سوجو با
واسطه گری و دلالی‌ و اجیر کردن برخی‌ از بارندازن و رو در رو قرار دادن شان مقابل هم به حیات طفیلی‌ و لاشخوری
خود ادامه می‌دهند، الیا کازان کارگردان ترک تبار فیلم که اندیشه های سوسیالیستی داشت
صحنه ای را خلق کرده که با بازی براندو و رد جی‌ روب به  یکی‌ از زیباترین صحنه های جدال دو اندیشه
آدمی‌ که به  درازای تمدن انسانی‌ ادامه دارد پرداخته ، ستیز انسانی‌ که در پی‌ معنی‌ است  و آنانی‌ که  بدنبال
پول و مغام و قدرتند ، صحنه مقابله دو رفیق قدیمی,   مغا بله دو طرز تفکر، آنکه با معز می‌ زید وآنکه با دل ، الیا کازان
پیامی‌ دارد ,  اینکه فرقی‌  بوده همواره ، بین کسی‌ که زوایه  دیدش ما دی و حسابی‌ ست  و آنکه خود نیز نمیداند.

با هم آن صحنه را بینیم   @@@

 

 

یاداشتی درباره ی مایکل جکسون، خوانده ی شهیر پاپ

به را ده روو ناکه م حی‌فه ژن ماشی‌نی‌ نه بی‌، وا نی یه؟:

آشنا ,پل نيومن

عکس بهترین عکس های منتخب سال 2007

هوا خوری 

 صفحه نخست

 سایت های دیگر

سال اول

سال دوم ، ماه اول

سال دوم ، ماه دوم

سال،دوم، ماه سوم

سال،دوم، ماه چهارم

سال دوم ما ه پنجم

سال دوم ما ه ششم

سال دوم ما ه آخر

سال سوم، 1

سال سوم، 2

سال سوم، 2

سال سوم،3

دفترهای پیش ، 1، 2

صحفه آ زا د