Mehvari

 

صحفه آزد   شعر   داستان  عکس   نستالوژی   یک  نفر   زنگ تفرح  ياد  تماس با ما    صفحه نخست   دیگران

 

کاک عمر

 

یاد بعضی‌ نفرات

روشنم می‌دارد.

یاد بعضی‌ نفرات

رزق  روحم  شده  است

جرئتم  می‌بخشد

روشنم میدارد

نیما                              

 

به سالهای دور بر می‌گردم ، مکانها ، آواها ، رنگها ، بوی ها را، هر آنچه بر ذهن آدمی‌ نقش می‌بندد ، خاطره ها را مرور می‌کنم

خاطره هایی که نقش داغی است بر پوست، می‌ماند تا هستی‌ .  چهره ای همواره حاضر و قبراق خود می‌نماید ، چهره ای که در نهان

خود نموده شخصیتی است کو شا، متواظع ، و درعین حال جذاب,  کاک عمر را می‌بینم ، کت و شلوار اطو کشیده خاکستری رنگی‌ برتن با کراوا تی‌

به رنگ روشن که بیشتر از همه روح آرامش را می‌نماید ، و اینکه در شهر کوجک ما هر جا مردم هست او هم ، در شا دی هایشان می‌خندد ، و با

رنجایشا ن می‌گرید ، و این خوی مردمی‌ بودن که گویا گام اول و آخر انسان بودن است,  در این مرد نهادینه شده,  با قی بماند . کا ک عمر را می‌ بینم

در مصایبی‌ که بر شهرمان آمد ، که بسیار هم بود,  چهره در هم کشیده ، راه میجوید ,  سیمایش را به خا طر می‌آورم غمی‌ بزرگ  را می‌توان دریافت.

غمی‌ بزرگ  می‌دانی‌ ؟

 

 

 

دفترهای پیش ، 1، 2