

صحفه آزد شعر داستان عکس نستالوژی یک نفر زنگ تفرح ياد تماس با ما صفحه نخست دیگران
تصادف
فرزانه كرم پور
برگرفته از کتاب داستان های محبوب من به کوشش علی اشرف
درویشیان و رضا خندان مهابادی
توپ راه راه قرمز و سفيد را كه ديد ترمز كرد، ولي پسربچه زودتر از آن كه ماشين
بتواند بايستد وسط خيابان پريده بود. كاش از مسير هميشگي رفته بود. اگر سفارش
زن را براي خريد برنج جدي نگرفته بود اين حادثه پيش نمي آمد. نميدانست چكار
بايد بكند. هزاران «اگر» و «حالا» در ذهنش تكرار ميشد و كلافه اش ميكرد. از
آينه به پشت سر نگاه كرد.
پدر پسرك بلند بلند بچه را دلداري ميداد. فكر ميكرد:
ـ باز هم شانس آوردم فقط پاش شكسته...!
نفس عميقي كشيد دنده عوض كرد... وقتي ماشين ايستاد پايين پريد و به طرف پسرك كه
روي زمين ولو شده بود، دويد. بچه تا حد مرگ ترسيده بود و رنگ به صورت نداشت.
لكه خوني كه شلوار خاكستريش را رنگ ميزد هر لحظه بزرگتر ميشد. پاهايش لرزيد و
روي زمين نشست. پس از دقايقي كسي ليوان آبي برايش آورده بود و زير لب دلداريش
داده بود... مردم اطرافشان حلقه زده بودند و همه با هم بلند بلند حرف ميزدند...
رنگ آسمان به كبودي ميزد. چراغ هاي ماشين را روشن كرد. صداي گريه بچه مي آمد.
حتما درد ميكشيد. ياد دختر خودش افتاد و قلبش فشرده شد. سر را به پنجره نزديك
كرد و فرياد زد:
ادامه
صمد بهرنگی
روی عکس ها کلیک کنید
له سه ر وینه کا ن کلیک به کن