

صحفه آزد شعر داستان عکس نستالوژی یک نفر زنگ تفرح تماس با ما صفحه نخست سایدها ی دیگر
از مجموعه داستان منتشر نشده
علىاشرف درويشيان
آنها را از کيفات بيرون مىآورى؛ بابا، آبجى و داداش را. مىگذارى سر جاى هميشگىشان، کنار ميخکهاى سرخ و سفيد، کنار لالهها، رُزها و شمعها. گوشهى عکس بابا شکسته؛ اما زير گل گلايلى پنهانش مىکنى. موهايت سفيد شده است. مادرها همه موهاشان سفيد شده است. بچههاشان را از کيفهاشان و از توى پاکتهايى که در دستمال يا پارچهاى پيچيدهاند، درمىآورند و مىگذارند کنار گلها و شمعها. بابا که به گلايلى تکيه داده، موهايش سياه است. سبيلش سياه و پُرپُشت است. چشمانش مىدرخشد. لبهايش تکان مىخورد: «از آن ديدار واپسين تا کنون، هميشه بهياد شما هستم؛ بهياد آن بغض ترکيده و اشک حلقه بسته در چشمانت. دورىمان رنجآور است؛ اما نبايد باعث بىتوجهى به زندگى بشود. ما هرگز حق نداريم خود را از خوبىهاى زندگى محروم کنيم. روحيهى بچهها را نبايد خراب کنيم. بچههايم را به تو مىسپارم و مىدانم که در پرتو خوبىهاى تو، انسانهايى شريف و دوستدار زندگى خواهند شد.»
همه باهم مىخوانند: «لاله در لاله، اى دشت خاوران!»
گولم مىزدى. مىگفتى رفتهاند
مسافرت. بعد که ناچار شدى مرا به ديدن بابا ببرى، به ديدن داداش ببرى، به
ديدن آبجى ببرى، فهميدم که چه اتفاقى افتاده. خود بابا خواسته بود که براى
آخرين ديدار مرا ببيند. بابا مرا بوسيد: «مرا ببوس. مرا ببوس. براى آخرين
بار. تو را خدا نگهدار، که مىروم بهسوى سرنوشت...»
باباى خورشيد به ميخکها تکيه داده است. داداش مزدک يک شاخه از گلهاى رُز
را برده توى عکسش و بويش مىکند. مادرش دستى به عکس مىکشد: «اى روشنى صبح
به مشرق برگرد!»
باباى خاطره از پشت ميخکها توى جمعيت دنبال دخترش مىگردد و مىگويد: «او مرا توى سلول انداخت و چشمبندم را برداشت. شناختمش. سالها پيش، در همان سلول باهم بوديم. حتا هنوز مىتوانستم شعارهايى را که خودش روى ديوار سلول نوشته بود بخوانم. در را به رويم بست و قفل کرد. مىخواست برود که دهانم را روى دريچهى سلول گذاشتم و گفتم: «يک لحظه صبر کن. با تو حرف دارم.» برگشت. در را باز کرد. گفتم: «من و تو يک روزگارى باهم توى همين سلول بوديم. يادت هست شبهايى را که پاهاى هردومان آش و لاش شده بود؟» سرخ شد. سرش را پايين انداخت. گفتم: «سرهنگ رفت که تو بيايى؟» تند در را بست و رفت.»
مامان خاطره به باباى خاطره مىگويد: «آن ترانهاى را که در سلول مىخواندى، يادت هست؟ هر روز غروب که توى سلول دلم تنگ مىشد، منتظر مىماندم تا صدايت را از آنسوى بند بشنوم.»
همه باهم مىخوانند: «با ما بودى، بى ما رفتى، چو بوى گل به کجا رفتى؟ تنها ماندم. تنها رفتى. چون کاروان رود، فغانم از زمين بر آسمان رود. دور از يارم، خون مىبارم.»
يکى از مادرها اشکهايش را پاک مىکند و ذوق زده جيغ مىکشد: «بچههايم. اينها بچههاى من هستند. همه آنها باهم. هر پنج تاشان. هر پنج تا باهم.»
دخترش از توى عکس نگاهش مىکند: «مامان، من سوختن را از تو آموختم.»
مادر مىگويد: «مىدانى عزيزم، آخر، همه زندگىام شما پنج تا بوديد. همه زندگىام...» و با جمعيت مىخواند: «ظلم ظالم، جور صياد، آشيانم داده بر باد...»
دخترش مىگويد: «حالا که دارى ما را مىبينى، ديگر گريه نکن. چشمانت سرخ شده. ورم کرده. حالا ديگر خوشحال باش که کنار ما نشستهاى.»
«باشد. ديگر گريه نمىکنم. اما راستى، شوهرت هم با شماست؟»
«مگر او را نمىبينى؟ آنجا نشسته، توى ميخکها.»
مادر برمىگردد بهسوى ميخکها. دامادش را مىبيند و مويه مىکند:
«يوسف من، پس چه شد پيراهنت؟
بر چه خاکى ريخت خون روشنت؟»
عکسها بهدور از هياهوى جمعيت، دور هم نشستهاند و باهم حرف مىزنند:
«مادرهايمان همه پير شدهاند.»
«وقتى مرا مىبردند، موهايش سفيد نبود.»
«خواهرم را ببين! او چرا موهايش سفيد شده؟!»
«اما موهاى من هيچ تغييرى نکرده.»
«آنوقتها که دنبال گورهاى ما مىگشتند، يک روز مادرم تا نزديکىهاى من آمده بود. داد زدم: «مامان،
مامان جان! من اينجا هستم. بيا کنارم بنشين.» صدايم را نشنيد. دور شد. پيدام نکرد. گلها و شمعهايش را روى گور ديگرى گذاشت و نشست براى او درد دل کردن و اشک ريختن.»
باباى سپيده مىگويد: «يک روز عاقبت پيدامان مىکنند و گلها و شمعهاشان را کنارمان مىگذارند.»
باباى زويا مىگويد: «و با تعجب فرياد مىزنند: اِ، شما هنوز جوانيد؟!»
يکى از عکسها دست دراز مىکند و شاخهى ميخکى به همسرش مىدهد: «گرم ياد آورى يا نه، من از يادت نمىکاهم.»
و همسرش به او مىگويد: «تو را من چشم در راهم.»
خواهرى از دور به عکس
برادرش اشاره مىکند: «شبى به خوابم بيا و بگو که کجا هستى. تا کى دنبالت
بگردم؟»
برادرش از توى عکس، دستش را بهسوى شمعى که درحال سوختن است دراز مىکند و
هيچ نمىگويد.
مادر بوسهاى بر عکس پسرش مىزند: «نازلى، سخن بگو!»
جمعيت باهم مىخوانند: «نازلى
سخن نگفت. نازلى بنفشه بود.گل داد و مژده داد: زمستان شکست و رفت.»
يکى از مادرها عکس دخترش را مىبوسد. موهايش را ناز مىکند: «طفلکم، تو که
همهاش ده سالت بود.
قربان چشمان قشنگت بروم.»
يکى از عکسها که اشک شمع رويش ريخته، با لهجهى کرمانشاهى از همسرش مىپرسد: «پس رولهمان کو؟ نمىبينمش.»
همسرش تند اشکهاى خود را پاک مىکند و با صداى لرزان مىگويد: «پارسال آمد پيش خودت. مگر او را نديدهاى؟ نکند رولهمان توى راه گم شده باشد؟»
يکى از دخترها از کنار گلدانى لبخند مىزند: «مامان، گريه نکن. بيا کنارم بنشين. دلم برايت يک ذره شده.
حالا هم که آمدهاى، هى اشک مىريزى.»
زن اشکهايش را پاک مىکند. وقتش رسيده که ازهم جدا بشوند. همراه جمعيت بلند مىشود. همگى باهم مىخوانند:
«سر اومد زمستون. شکفته بهارون.
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون.
کوهها لالهزارن. لالهها بيدارن.
تو کوهها دارن گل گل گل، آفتابو مىکارن.
توى کوهستون، دلش بيداره.
تفنگ و گل و گندم داره مىکاره.
توى سينهش جان، جان، جان،
يه جنگل ستاره داره، جان، جان، يه جنگل ستاره داره.»
مادرها بچههاشان را از توى گلها و شمعها برمىدارند. خيلى آرام در دستمالها و پارچههاشان مىپيچند، توى کيفشان مىگذارند و با خود به خانههاشان مىبرند.
۱۰ شهريور ۱۳۸۲