
مووری گوول دوزی یه حا شی یه داره که ی سه ر
رادیو چاوو مانگاکه ی هه ل داوو و پیچه گوره کانی ئم لا ئو لای به راسو و به چپ
ئه گی را
چه را ئنگلیسیکه ی داگرسان ، فه ته له که ی دا کیشا ، شوقی دا سه ر سه فره
نالوونه عه کس داره که
و ناوو دیوه خانه که رووشه ن که را
ته قه ته قه ی جاربه جاری وه نه د ی یکه ی پنجه ره که و و وشه وشه ی باو و
فیکه فیکه ی لای کووا نو وه
که
بوونه خوشه که ی ئاو په شینی ئواره ی به ر هی وانه که دوو که له ما وه ی سه ر ته نوره
که ، لوره لوره ی سه گه پیره
که
سه ر چاوو گه رم بونی له شه مانو وه که و ، حه سانووه ی پال جیو بانه که
، گه مه گه مه و هه ل فه رینی خه یاله جور به جوره
که
موری گوول دوزییه حاشییه داره که ی سه
ر رادیو چاوو مانگا که ی هه ل داوو و پیچه گوره کانی ئم
لا ئو لای به راسو و چپ
ئه گی را
ده نگی حه سه ن زیرک ئه بیسرا
تی شکی خوور خووی له لای ده رزی په رده کایی
زه به نه وشه که ی به ر پنجه ره که بوو ناوو دیوه
خانه که راکیشابوو،
که شه فه بوون نه فتی یه که ی ژیر
چرا علاالدین که به
شه ی له تیشکه که ی بوو سه ر میچه
که فه ر دا بوو
سه مه نوو سه وزه کانی سه ر ده ووری چه کووله کان, دوور
یان به روبانی ساتین گه
ره ی ده را بوو
هیلکه کانی ناوو کاسه مسه قه لم کاری یه که بوو جه وانی
سه وز و شین و سوور که را بوون
ماسی سووره کانی ناوو تونگه شیشه ی ناو قه وو
ته سکه که , ده نوک یان بوو لچ ئاوه که خه ر که رده بوو
بووقی ده شته کان ته
پی مالانی داپووشابوو , لیفه
سه پی له سه ر پارکی شار را که ی شابوو
مامه حه مه ی شه ربت فه روش, جی گه ی شه ربه تی
به فی شه
که شی ته ونارنجه
ک دابوو
کا فه جه وانانی
سه ر په ردی گوره که
تی له ده روو ره ی خه
سته بوو, نووشابه ی ره ش و زه ردی له
حووضه که نابوو
(کلیک )ده نگی شیر کوو بوو نووروز
شله زرد
داستانی که در زیر نقل میشود، مربوط به دانشجویان
ایرانی است که دوران سلطنت احمدشاه قاجار برای تحصیل به آلمان رفته بودند و دکتر
جلال گنجی، فرزند مرحوم سالار معتمد گنجی نیشابوری یکی از این دانشجویان نقل میکند:
ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد احمد شاه تحصیل میکردیم. روزی
رییس دانشگاه به ما اعلام نمود که همهی دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور
آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند.
ما بهانه آوریم که عدهمان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک
دانشجو در اینجا تحصیل میکند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و
سرود ملی خود را خواهد خواند.
چارهای نداشتیم. همهی ایرانیها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم،
و اگر هم داریم، ما به یاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و
از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم.
یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمیدانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم
بکنیم و بخوانیم و بگوییم همین سرود ملی ما است. کسی نیست که سرود ملی ما را
بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ میدانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها
آهنگین نبود و نمیشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچهها،
عمو سبزیفروش را همه بلدید؟
گفتند: آری. گفتم هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزیفروش
که سرود نمیشود. گفتم: بچهها گوش کنید و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به
خواندن کردم: «عمو سبزیفروش ... بله. سبزی کمفروش، بله. سبزی خوب داری؟ بله»
فریاد شادی از بچهها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیهی شعر روی کلمه
«بله» بود که همه با صدای بم و زیر میخواندیم. همهی شعر را نمیدانستیم. با
توافق همدیگر، «سرود ملی» به اینصورت تدوین شد:
عمو سبزیفروش! . . . بله
سبزی کمفروش! . . . بله
سبزی خوب داری؟ . . . بله
خیلی خوب داری؟ . . . بله
عمو سبزیفروش! . . . بله
سیب کالک داری؟ . . . بله
زالزالک داری؟ . . . بله
سبزیت باریکه؟ . . . بله
شبهات تاریکه؟ . . . بله
عمو سبزیفروش! . . . بله
این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یکشکل و یکرنگ از مقابل
امپراطور آلمان، «عمو سبزیفروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی
در حرکت بودند.
از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوری که صدای
«بله» در استادیوم طنینانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و
داستان بهخیر گذشت.
سر به بالین میگذارم، فرصت خوبیست برای غوطهور شدن در لحظههایی که پس از سالها
با روزهای کودکی و نوجوانی پیوندم داد. روزهایی که هرچه بود، بیآنکه از آنچه
امروز امکانات رفاهی و تجهیزات زندگی مدرن مینامند چیزی داشته باشیم، خوش بودیم.
به تعبیری هیچی نداشتیم جز دلِ خوش. سهل است حتی شاید بشود گفت الکیخوش بودیم.
باکی نیست. شادمانیهایمان کوچک و حقیر بود اما دنیای بستة آن روزگار از ما آدمهای
قانعی ساخته بود. به یک بستنی نونی یک ریالی، تماشای یک فیلم، خوردن یک نوشابه،
چرخ زدنی با یک دوچرخة کرایهای، یک نگاه گذرای مهربان و اتفاقی، یک قدم زدن تا
پارک شهر قانع بودیم و با یک جعبة مداد رنگی و نهایتش یک دوچرخة دست دوم عرش را
سیر میکردیم. تصویر آن سالها که شفافترین جلوهاش را برای نسل ما عمدتاً در
دهه پنجاه داشت,
تصویر مردان و زنانی بود با لباس فراخ کردی و از آن فراخ تر گشا ده دلی شان
بود
روزگاری با همه خو بیو بدیهایش برای ما کوچکترها سا ده می نمود ، سهل بود چون
سهل میگرفتیم ،چهرهها گشوده به خندههایِ از ته دل. تنها پر از هوای سبز و
نسیم دیار ما
داستانک زیر را مرحوم کافکا نوشته ، و کافکای بینوا
هم از زمانی که روی دنیا قدم رنجه فرمود
مثل بسیاری زیاد خوش شانس نبود و راهش کژ راهه شد ، بقول معروف مخ اش بوی قورمه
سبزی میداد
گرچه می توان با قاطعیت گفت در عمر کوتاهش بیچاره قورمه سبزی ندیده بود ، خلا صه
اینکه نشان به آن
نشان گاهی نوشته هایش را از روی دست خط های صادق هدایت خودمان کپیه میکرد (
شاید رابطه
قورمه سبزی و کافکا را از همین اینجا کشف کرد ) ، بگذریم کا فکا پلیدیها را نه در
سیستم ها ، بلکه در قلبها
جست جو میکرد ،کردار
و عمل لاشخوری را بر اشک تمساح
و هم دردی دروعین انسانهای اهل تمیز ترجیع میداد ، درست
است در بسیاری
از نو شته هایش سیستمها و نظامهای بوروکرات را خورنده روح ادمها میدانست ، اما
در جای خود معتقد
بود این تک تک انسانها هستند نظم ها را پدید آورده و میگردانند ، چهره هایی را که هم دردی
می نمایند اما در واقع در جستجوی تسکین خود
هستند, اینکه کسی را در
قعر دیدن لذتی است .
جالب اینکه لاشخور با دیدن تزویر و ریای آدمها فضا را خالی و میگریزد در واقع
از رو میرود
معلم فیزیک سالهای آخر دبیرستان را بیاد دارم که میگفت'' قه سه ی قور مه که
به جه ی ناگا '' راستی هم این حرفها از منظربسیاری به جایی نمیرسه '
نو شته را بار دیگر در زیر بخوانیم
لاشخور به پاهايم نوك میزد. پوتينها و جورابهايم را
پاره كرده بود و به خود پاهايم نوك میزد. يكسره ضربه میزد، بعد با ناآرامی
چندبار در هوا پيرامونم چرخي میزد و به كارش ادامه میداد. مردي از كنارم گذشت،
لحظهاي به من نگريست و پرسيد كه چرا در برابر اين لاشخور صبر پيشه كرده ام. گفتم:
«بي دفاعم. لاشخور به سراغم آمد و شروع به نوك زدن كرد، میخواستم او را برانم،
حتي كوشيدم خرخره اش را بگيرم؛ اما خيلي قوي است، میخواست به صورتم بپرد. من هم
با رضايت كامل پاهايم را فدا كردم. حالا ديگر تكه دو پاره شدهاند.» مرد گفت: «شما
زجر میكشيد؛ با گلوله اي كار لاشخور تمام است.»
پرسيدم: «به همين سادگي؟ شما اين لطف را در حق من میكنيد؟» مرد گفت: « با كمال
ميل. فقط بايد به خانه بروم و تفنگم را بياورم. میتوانيد نيم ساعتي تحمل كنيد؟»
پاسخ دادم: «نمیدانم.» لحظهاي از شدت درد خشكم زد، بعد گفتم: «خواهش میكنم هر
جور شده اين كار را بكنيد.» مرد گفت:« خب، با عجله بر میگردم.» لاشخور در زمان
گفتوگو آرام گوش فراداده و اجازه داده بود كه من و آن مرد با هم نگاههايي رد و
بدل كنيم. میديدم كه همة ماجرا را دريافته است؛ به هوا پريد، در دوردستها چرخي
زد، در حاليكه به پشت افتاده بودم، خود را آزاد حس میكردم، دست شبيه او كه غرق
در خون من بود، خوني كه همة پستيها را پوشانده و تمامیكرانه را در برگرفته بود.
داستانی از فرانتیس کافکا
به را ده روو ناکه م حیفه ژن ماشینی نه بی، وا نی یه؟
عکس بهترین عکس های منتخب سال 2007