Mehvari

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چندی پیش اتفاقی' اسپارتاکوس', استنلی‌ کوبریک ( stanley kubrick )را دیدم ، صرفنظر از زینایی داستان و صحنه پردازی و بسیاری
بیشتر ،برای نسل ما ، که اکنون دیگر به نیمه راه رسیده ایم و یا شاید کل راه را پیموده ایم خود نمیدانیم ، اسپارتاکوس،
مظهر عدالت خواهی‌ و مساوات طلبی‌ بود ، دنیای جوانی‌ و خامی‌ و پالودگی‌ حماسه های داد خواهی‌ در قالب فیلم و داستان
و پاورقی‌ ها بسیاری از ما را محصور کرده بود.
این فضای شسته و رفته کمکم جایش را به دنیای واقعی‌تری می‌داد، جای قهرمانهای کلیشه ای ساخته و پرداخته عصرهای دور را
آدمهای معاصر و دم دست‌ تر می‌گرفت ، اکنون چه گوارا و فیدلها ، الگو بودند ، سرمشق های ننوشته ستیز با دنیای سرمایه و کاپیتالیزم
نگاه جستجوگر و نا  پخته مان به اطراف می‌ گردید و قهرمان می طلبید، حتی‌ اگر جعلی‌، و چه کوتوله های فکری و تشنه گان قدرت
خود را قهرمان جا نزدند و فیل هوا نکردند و این نبود مگر محصول نا آگاهیمان که از محرومیت مان جان می‌گرفت، شاهد حضور کسانی‌
بودیم با کمترین درک و شم نه سیاسی‌ بلکه اجتماعی‌ که مقدمه و ملازمه گام اول است.
چه گواراها در گور خفته اند و فیدلها راه آخر را می پیمایند ، مدتهاست دو آتشه های وطنی‌ هوادار سوسیالیسم در شاهراها ی ممالک استعمارگر کهنه و تازه
بنگاههای معمالات ملکی‌ را مدیریت و یا بقول خودشان منجمنت می‌کنند ، و تتمه باقی‌ مانده کسانی‌ را که متفاوت می‌اندیشند‌
تشویق به قلطیدن در این بازار مکاره و شرکت در این مسابقه مرگ آور می‌فرمایند ، کسی‌ می‌ گفت چرا نق می‌زنی‌ بلاخره باید
زندگی‌ کرد ، باید گفت این درست مبسر من باید زندگی‌ کرد,  اما میشود قرق نشد ،
 

صدای حسن زیرک را بشنویم @

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

که له شیری لاری

از بسیاری سالها قبل ، همواره در جمع انسانها تمایلها و علایق متفاوت بوده و هست
به زبان خودی;  هر کس اهل برنامه ای است ، عیبی‌ هم بر آن نیست ، البته گاهی‌ معزهای علیلی‌
هم سعی‌ بر آن دارد همه را یک رنگ داشته باشد ، باز هم به زبان خودی , همه آنطور شوند که او دوست دارد
که این هم در حد آرزوی شخصی‌ مهم نیست ، هر کس می‌تواند هر آرزویی داشته باشد ، مگر نه ؟ ،
اما وای به حال روزی که این صاحبان آرزو,  صاحب قدرت شوند و بخواهند آرزویشان را محق کنند, آنوقت چی‌
می‌شو د ، البته آب در هاون کوبیدن است، ولی‌ چه آبی‌ و چه هاونی‌ ، تا بخواهند طرف را ملتفت کنند کلی‌
ضایعات ببار می‌آورند و خرج بیخودی، قدیما حاجی‌ جگر فروشی داشتیم که به ' حاجی‌ سی‌  فه روش '
معروف بود حاجی‌ آقای ما که اتفاقا خلق تندی هم داشت از هر بنده زاده ای که جگر و دل و قلوه دوست نداشت
بد که چه عرض کنم,  نفرت داشت ، گاهی‌ که گذرمان به جگری حاجی‌ می‌افتاد ، دوستان یکی‌ از جمع را نشان و به عنوان
کسی‌ که جگر دوست ندارد به حاجی‌ معرفی‌ می‌کردند ، آوارکلمات آب نکشیده با پوشش پند و ا ندرز بر سر آن  رفیقمان آوارتر
می‌ شد و خنده زیر زیرکی‌ بقیه ، فکرش را بکنید اگر روزی را قضا مقدر می بود ‌و جاجی‌ حاکم شهر
می‌شد چه بر سر مردم می‌آمد ، بیچاره کسانی‌ که جگر دوست نداشتند ، سیخهای داع جگر را باید تناول می‌کردند

@بشنویم نوای تقدیمی

 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اوليه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه آن‌ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن‌ها قائل نيست. البته او دروغ می‌گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش‌آموز همين کلاس بود. هميشه لباس‌هاى کثيف به تن داشت، با بچه‌هاى ديگر نمي‌جوشيد و به درسش هم نمي‌رسيد. او واقعاً دانش‌آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد  ادامه 

دلقک زیبا و شاد بود. با موهای بلند مشکی، صاف صاف، چشمان نافذ عسلی و صدایی زیر و شاد که می خندید و جست و خیز می کرد. دلقک آزاد و رها بود و آشتی ناپذیر. رسم و راه پذیرش را بلد نبود و نمی خواست یاد بگیرد. می خواست مبارزه کند با کسانی که او را چنان که بود برنمی تافتند. دلقک یک دنیا عشق بود و یک دنیا مهارت و استعداد و شکوه. و چشم هایش برقی ترساننده داشت. مثل خود شیطان آشتی ناپذیر و افسونگر بود و مردم می ترسیدند. می ترسیدند که او از آنها نباشد. می ترسیدند که آنها را افسون کند، به زیبایی های خود راه ندهد و تنها بمانند.
و دلقک خشمگین و خشمگین تر می شد تا این که دیگر یک روز خسته شد. با دوستانش، با شیفتگانش و با عشاقش – عشاقی که نمی توانستند حال او را بهتر کنند- خداحافظی کرد. اثاثیه ساده منزلش را فروخت، پول کمی دست و پا کرد و راهی شد. رفت جایی که کسی او را نمی شناخت...
بیست سال بعد، دلقک هنوز زیبا بود اما دیگر جوان نبود. موهایش را رنگ می کرد. خشم و دلخوری به حسرت تبدیل شده بود. انرژی رها نشده، درد، و اندوهی در چشمانش نقش بسته بود. و حالا دیگر می دانست کیست. او زیبا و افسونگر نبود، او شیطان فریبکار نبود. او فقط یک دلقک بود. دلقکی که دلش می خواست با مردمی که دوست داشت بخندد و بگرید. او دلش می خواست مردم بتوانند با او بخندند و با او بگریند. اما این همه سال به حسرت و درماندگی گذشته بود. و چنین بود که حسرت این همه سالی که می توانست با آن همه خوشی سپری شود و نشده بود، حسرت آن روزهای زیبایی که می توانستند بیایند و هرگز نیامده بودند، بر گوشه لبانش، چونان لبخندی کهنه نقش بسته یود.

گاهی‌ شباهت هایی هستند ، در عین واقعیت مذاق را تلخ ، حسرتی‌ را بر دل می‌نشاند ، حسرت روزها و آرزوهای از دست رفته،
آرزوهایی که خوابی‌ آشفته را بیشتر می‌مانست تا سیری واقعی, ‌ نوعی‌ مالیخولیای بی نظم و منطق ، راستی‌ در جایی که
رویا هست می‌شود توقع منطق داشت ؟ رویای منطقی‌ محال است ، نیست ؟

تقدیم به تمام رویایی ها ، کلیک کنید

 

  گروه تئاتر

تابستان پنچاه و هشت ، با تنی‌ چند از دوستان که همگی‌ باصطلاح عشق سنیما و تاتر
داشتیم ، گروهی‌ شدیم ، یکی‌ دو نمایش هم اجرا کردیم ، گرچه در آن فضای پر التهاب, بازار
این جور کارها سکه  بود,  اما مگر ما از رو می‌رفتیم ، یک هفته بعد,  از همین جمشید مشایخی‌ دعوت کردیم
بلکه نمایش جانی‌ بگیرد، اما گویی دمی‌ بود بر موتی‌ ، گذشت و گروه بعد از آن نمایش در آستانه فرو پاشی‌
قرار گرفت ,  به دست و پا افتادیم که چه کنیم ، یکی‌ از بچه ها که از بقیه تخس تر بود ریسه می‌رفت ‌ : بابا
کجای کارید ، زمانه عوض شده حالا دیگر مردم بجای اینکه عیر مستقیم و توی جیب حرف دلشان را بگویند
مستقما و بدون واسطه ,به هر کی‌ بخواهندحرف و خواست شان را شیر فهم می‌کنند ، قیم هم نمی‌خواهند ، سینما و تاتر هم ،
شما هم ول معطلید ، گرچه همگی‌ می‌دانستیم حرف دلش نیست و این را از نگاه تیز و
پوزخندی که بر لب داشت میشد فهمید ، اما در آن حقیقتی‌ نهفته بود ، و آن اینکه نگاه تمامیت خواه ، که ا کثریت مردم
را شامل می‌شود ، تنها در سیاست نیست و رد پایش را در همه عرصه های زندگی‌ میتوان دید ، اینکه همواره کل را
خواست ،به کمتر از آن رضایت نداد ، مثلا از یک نمایش آنهم در شهر کوچکی‌ در کردستان انتظار معجزه داشت و اینکه مسیر مثلا  جا معه ای را عوض کند
یک امر بسیار طبیعی‌ است,  همان طور که از یک وب سایت انترنیتی‌ چنین توقعی‌ می‌رود ، در جواب باید گفت نه قرار نیست
اتفاقی بیفتد ، اصلا ما کی‌ هستیم . اتفاعات زیر سر دیگران است ،
یاد گروه تئاتر از هم پاشیده و منحله  آن زمان  شهر را با آهنگی‌  گرامی‌ می‌داریم ،

بشنویم

 

 

اشرف مخلوق

 

 

در امتداد خطی‌ به درازای تاریخ انسان و به روایتی‌ به پهنای تفاسیر گوناگونش ، این موجود دو پا
همواره در تلاش بوده تعریف و معنایی برای خود یابد ، به تعداد ستاره گان آسمان ، مشاهیر
و بزرگان قوم را می‌شناسیم ، با کوهی‌ و یا بیشتر گفته باشیم کهکشانی‌ از آ ثار بجا مانده
سعی در اثبات اشرف مخلوق بودن خود (قبل از همه خود فردی آنگا ه خود نوعی‌ دارد ) اما
چند سوال همواره در میان این به به و چه چه ها خودنمایی می‌کند ، اول اشرف
( این کلمه اشرف هم کار برد زیاد دارد ) چه مخلوقاتی‌؟ ، دوم معیار اشرف بودن و نبودن کدام و چی‌
هست؟ ، و سوم و چهارم و ،،،،،
یکی‌ از خصوصیاتی‌ که انسان را از دیگر موجودات متمایز کرده گویا حس عشق ورزیدن
است و اینکه دیگر موجودات این حس را ندارند ، اما آیا شما موجود دیگری غیر از آنسان می‌شناسید
با این حجم از حسادت ، حرص و خودخواهی‌، راستی‌ کدام موجود دیگر را می‌شناسید
با شکم بر آمده شاهد سفره خالی‌ همسایه اش باشد و خم به ابرو نیاورد ؟،

 

باهم نوایی بشنویم

 

 

مهمان ماه،, محتشم طاطایی ، کانادا

آشنا

عکس

هوا خوری

 صفحه نخست

 سایت ها ی دیگر

سال اول

سال دوم ، ماه اول

دفترهای پیش ، 1، 2

ماشالا ئا سیفلا