Mehvari

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

ترجمه شعر ی از پابلو نرودا

به بهانه زیستن در میان تلنبار های تاسف و درد!

 

 

 

محتشم طاطایی ، کانادا

 

 

در بحبوحه نوشتن یکی از مقالات سنگین آخر ترم در موردمناقشات  تـ:وریک در بین مارکس و میشل فوکولت بر سر تعریف دولت، هم سرم باد کرده بود، هم سیگارم تمام شده بود، و هم به شدت گرسنه شده بودم. تمام اینها به جای خود،  برف سنگین شب گذشته و این آسمان خاکستری امروز افسرده گی را جرعه جرعه می نوشاند.

منزل کوچک من واقع در آپارتمان بیست و سه طبقه ایست که محل زیست از کارافتاده های مسن الکلی،فاحشه های معتاد، باقیمانده سرخ پوستان الکلی شده، مریض های روانی تحت درمان، دختران سیاه پوست جوانی که از منازل پدریشان به علت خشونت فراری شده اند، و سر آخر جمع کثیری از مجردین و خانواده های مهاجری که جهانی شدن ، جنگ های داخلی، بحرانهای سیاسی و درگیریهای رنگارنگ مذهبی به این طرف یانکی دونیا و به امید و خیال دنیایی بهتر پرتشان نموده است – جایی که سمفونی فقر با ارکستر کاملی ملودی های یأس و پایان انسان را در درون دراماهای روزمره تباهی و انهدام  به گونه ای یک نواخت و خسته کننده به ضجه می برد.

دیگر دیر زمانیست که احساس در من به عاطفه و عشق تبدیل نمی شوند، و در این میانه دیدن و تکرار هرروزه اضمحلال و تباهی ، احساساتم دردهای خالصی می شوند که با شریان خون در رگهایم جاری میشوند، و در بسیاری از موارد و بسته به شدت  وقوع حادثه، مرا تا سر حد یک ایست ناقص همراهی میکنند.

 زیستن با  فقر، احساس نمودن فقر ،و دیدن تمام پیامد های اسفناکش، تباهی، فحشا، بی خانمانی، دزدی و جنایت اوج بی اعتباری کلمه حقوق انسان است و قباحت این موضوع زمانی بیشتر جلوه می بابد که تمامی نهادهای رسمی و غیر رسمی در یک جامعه در صدد آنند که تقصیر را به پای ناتوانیها و اشتباهات فردی بنویسند. و این را میتوان به مثابه کشیدن عقل از کله تاریخ به حساب آورد. خصوصا در کشورهایی که ساخته و پرداخته دست استعمارند و در اصطلاح جامعه شناسی به "کشورهای مهاجرین اشغالگر استعماری" معروفند. در این نوع از جوامع دستکار استعمار مردم بومی اولین آماج حمله استعمارگرانند. چه برای نابودی و اضمحلال کاملشان و چه برای ذوب نمودنشان در میان لایه های پرت و پایین جامعه نو استعماری. سیاهان افریقای جنوبی، فلسطینی های بومی در اسراییل و سرخپوستان بومی در کانادا و امریکا نمونه های بارزی از قربانیان این ترکتازی و قلع و قمع بۆده و هستند !

لباس هایم را با تأنی می پوشم، برف هنوز  به شدت می بارد، بند پوتین هایم را می بندم تا سر خیابان راه دوری نیست ولی شهرداری پیاده روهای دم آپارتمان مارا تاچند روز دیگر تیغ نمی کشد، آخر ما مالیات نمی دهیم، چون ما طبقه نیستیم  و در هیچ تعریفی نمی گنجیم . در اصطلاحات جامعه شناسی به ما زیر طبقه میگویند و بغیر از مصارفمان برای کارهای پست بقول نیکلاس رؤز ما قرا است وجدان عرفی جامعه را با جنحه ها و خلافکاری هایمان جریحه دار کنیم و مواد خام حکمرانی نظم اخلاقی جامعه را بر اساس "آنها" و "دیگران"  فراهم نمایم .

در آسانسور  به جمعی از گدایان از خواب پریده بر می خورم. آخر در این فصل عده ای از هم آپارتمانیها ی الکلی و معتادم  منازلشان را در ازی پولی ناچیز و یا یک بطری ودکا و یا چند سر کوکایین شبانه اجاره میدهند، آما ظاهرأ کسی حق حمام کردن ندارد – بوی تعفن و تباهی در آسانسور روزم را رقم می زند.

از در آپارتمان ما تا سر خیابان اصلی پنجاه قدمی بیشتر فاصله نیست اما برف راه رفتن را مشگل می کند، خصوصا برای پیر زنهای آپارتمان که با چهار پایه های چرخدار حرکت می کنند. راهم را به وسط خیابان کج می کنم، از دور ازدحامی سر چهار راه به چشم می آید، نزدیکتر می آیم ، دو تا ماشین پلیس و چهار پلیس سفید که در وسط این این برف سنگین برق می زنند شش نفر زن و مرد سرخ پوست را در حالی که دستهایشان را بالا برده اند  از روبرو به دیوار مقابل چسپانده اند و پالتو های ژنده شان را از تنشان در آورده اند، ظاهرا جرم باید یکی از همین میخواره گی ها خیابانی باشد و یا یک دزدی کوچک از مغازه ها اطراف.  و عد ه ای رهگذر مثل من حیران به این صحنه وقیح می نگرند و دم بر نمی آورند.

 مثل همیشه که می خواهم تحقیر را با تمام وجود لمس کنم به چشمان زنهای چسپیده به دیوار  ذل میزنم و از تشعشع این تلاقی ها درد زبانه می کشد. کسی نیست به این رذلها با این انیفورمهای آبی شان بگوید، آخر کی بود به این مردمی که صاحبان اصلی این سرزمین هستند الکل را شناسند ؟ کی بود به این مردمی که بر طبق تحقیقات پزشکی جسمشان از تمامی نژادهای انسانی دیگر در برابر الکل آسیب پذیر تر است الکل را خوراند تا  به تباهی شان بکشاند، مذمحلشان گرداند و نهایتا به تفاله های گندیده در خیابان های کشور متمدن تان، کانادا تبدیل شان کند؟

تحقیر از در و دیوار میریزد ، و من دیگر گرسنه نیستم ، خسته و پلاسیده صحنه را ترک می گۆیم ، احساس می کنم درد کمرم را شکسته است، ولی نمی خواهم وسط خیابان بریزم و له شوم ، سیگارم را با عجله از مغازه سر چهار راه می خرم  و به حالتی نیمه دوان به سلولم باز میگردم ، بغض آنچنان سیال و جاریست که انگاری جرعه جرعه آهن مذاب سر میکشم ، به میز کارم بر میگردم چشم هایم  در میان یکی از مقاله های مرجع در مورد دۆلت به نقل قولی از نیچه بر می خورد:

نیچه می نویسد، دولت،

سردترین همه عفریته های سرد است –  آن جانوریست که در همه زبانهای رحمانی و شیطانی واقع گردیده است – هر آنچه می گوید کذب و دروغ است، و هر آنچه که هست دزدیده و به غارت گرفته است.

تنها آنجا – در جایی که دولت بند می آید و متوقف می شود – انسانی که زاێد نیست آغاز میشود !

بحرانم آغاز میشود، و سر درد امان نمی دهد، و اما مدتهاست که من دیگر وقتی سرم را که از این همه توحش به درد می آید،  به دستمال نمی بندم، بلکه با توسل به شیوه های  غیر نهادینه می کوبمش به دیوار، به دیواری که روزی باید فرو بریزد، و همیشه حتی خیال این  کوبیدن به دیوار  () دردم را موقتا تسکین می دهد. و اما امروز تعاریف به کمکم نمی شتابند. و تنها شعر یاوریست که راهی میکند ، دوستی که زبانش گویاست، و لحنش صمیمی، مرا می فهمد، تا آنجایی که مرا تعریف می کند، و مرا می نوازد، به همان گونه که باید نواخته شوم . 

 چشمم به سمت `قفسه کتابهایم می چرخد – کتاب پنج دهه شعر  پابلو نرودا مرا به سمت خود میکشد، دعوتش را اجابت می کنم، و به مانند فال حافظ می گشایمش، شعر 'تأسف' در می آید، به فال نیک می گیرم – و آبی می شود بر آتش.

 

 

 

Lament

تأسف!

مردی نالان بانگ برآورد: من از چیزهای مخوفی در خیابان رنج بردم:

و بدون دیدن از کنارشان در نوردیده ام، فقدان بردباری در تحمل،

خاموشی بدون زایش، غربت و بیگانگی،

چشمان متخاصم رهگذر.

********

مرد شکواییه هایش را ادامه میدهد:

و آنکه او متنفر است از بیکار شدن یک روز درمیان از کارش،

متنفر است از عرق ریختن بر ای دولارهای – شما، آن دشمنی خونی دلتنگ کننده،

متمول متنفر است از البسه های زرینش، سرهنگ، از طپانچه های آویزانش،

فقیر، از زخم پاهایش، طبال، از سنگینی جامدانش،

پیشخدمت، از گره کراوات بی عیب و نقصش،

تحویلدار از قفس تنگ باجه اش، ژاندارم از اونیفورمش،

راهبه از صومعه دلتنگش، سبزی فروش، از پرتقالهای پلاسیده،

قصاب، از گوشت، دوا فروش،

از بوی دواخانه، فاحشه ، از حرفه اش

 

مرد در حال دویدن همچنان می گفت

در گامهای  اشکبار از نفرت، آکنده می شود

خیابان از طنین گامهایش،

سریع و تند، سیر ناشدنی، دو پهلو، طعنه آمیز و تلخ،

انگاری تمامی وزن جهان با صلابت و سختی نامرێی باخت هایش

برروی شانه هایش پرس شده اند.

********

هر رهگذری می گفت: نگاه کنید،

مرد دلیر شجاعتش را  به انکار می کشد،

زن زیبا از زشتی قوزک پاهایش شکوه می کند،

مرد آتش نشان از آبی که بروی آتش میریزد متنفر است،

تا آنکه شهر به علف های هرزی در اقیانوس مبدل شود،

مردی از اهالی حومه شهر  دستانش را به هم می چلاند،

مردابی غلیان در ضایعه های کنار دریا

و کس نمی دانست که او در حال گریستن است.

 

شعر تسکینی می شود، به نوشتن مقاله ام بر می گردم. از مارکس فهمیدم که در سیستم های کالایی مدرن انسان به قسمتی از کالا تبدیل می شود و در درون این رابطه اجتماعی و دولت های سیاسیش، انسان اول از ماحصل کارش جدا و بیگانه میشود و سپس از خودش و دیگران. و زیستن در میان دولت های کالایی به معنای  'از خود بیگانگی'ست، به معنای نفی انسان به دست خود انسان.

از میشل فوکولت آموختم ، که در دولتهای نیو لیبرالی جدید، پروسه تحت مادون شدن انسان بدست خود انسانها و به وسیله تکنولوژیهای حکومت رانی انجام می پذیرد، پروسه حکمرانی کالایی 'به وسیله خود'، جریان تعلق داشتن به سیستم های اعتباری و بیرون افتادن از سیستم های اعتباری. و ماحصل، جمع عظیمی از انسانهای بی اعتبار، 'زیر طبقه' – جنایت کاران سفید و سیاه، کودکان بی سرپرست، زنان فقیر بیوه، از کارافتاده های مسن و جوان و خیل عظیم مهاجرین ارزان.

و اما شعر پنجره ایست گشوده به سمت باز خوانی تمام پلشتی های دولت و تباه شدن انسان.

 

بیستم دسامبر 2007، اتاوا     

 

 

بازگشت به صفحه اول@