

په پو
سالهای چهل هفت و هشت
, مدرسه ای داشتیم در کوچه باریکه ای که به سرابالایی ختم میشد
نفس میبرید
از آن نفس بر تر محیط مدرسه بود ، دانش
آموازانی که عالبا از روستاییان اطراف
بودند با کوله باری از
بی باری که بیشتر ناشی از فقر و
سخی محیط روستایی بود ، درد بی درمان فقر و
جهل
از آنان موجودی ساخته بود که امان میبرید هم چنان که طاقت از مدیر و ناظم و معلم
برده و اینان همه را
به یک چشم مینگریستند ' چوب و ترکه بود که نظم میساخت ، محطیی بسیار خشن که بیشتر
به پادگان
میمانست تا مدرسه آن هم در سطح ابتدایی اش ،دانش آموز, در نظر آنان گله ای میمانست
که تنها
چوپانا ن توان رمیدنشان را قادر بودند و راستی را همان بود ، اما ما کلاس چهارمیها
خو ش شانس بودیم
و آن نبود مگر اینکه معلم ما از جنس دیگر بود ، په پو را میگویم ، مصداق نامش
پروانه ای بود
ظریف اندیش و ظریف سیما ، در آن برهوت، روزی را بیاد دارم که آولین بار معلمی
فیلمی را
بما معرفی کرد و تشویق به سینما رفتن میکرد توصیه ای که در آن
ایام به کفر میمانست
محصل و سینما رفتن؟ دیگر روزی را بیاد دارم کتاب ' ماهی سیاه کوچلو ' ی صمد را
در کلاس رو خوانی کرد تو گویی
چاره را در یاد گرفتن جویده بود
که در ماهی سیاه کوچولوی صمد تداوم مییابد. ماهی سیاه کوچولو روشن ترین بیان ایده
ها و آرزوهای نسل ماست. صدها هزار جوان در ایران (و اروپا و آمریکا) با آرزوی
رسیدن به دریا قدم در راههای ناشناخته گذاشتند. ماهی سیاه کوچولو سمبل تمامی
آنانی بود که زندگی جاری را نمی پذیرفتند و خواهان تغییر و دگرگونی و بعبارت دیگر
رسیدن بدریا بودند.
در آندوره ایده حرکت بسوی دریا همه روشنفکران نسل ما را تسخیر کرد. گوگوش در شعر
دریایی ایرج جنتی عطایی میخواند. " کمکم کن نگذار اینجا بمانم تا بپوسم....دل من
دریاییه ، چشمه زندان منه، قطره قطره های آب مرثیه خان منه" ابتهاج در اثر برجسته
اش " گام هنر زمان" میگوید " آبی که بیاسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که
پیوسته روانست".
په پو بر خلاف دیگر هم کیشانش نسخه پیچی نمیکرد، چشم
دیدن را از محصلانش
میخواست, آب را گل نمیکرد, همچنان که خود زلال بود .