

زمستان آن سال بر خلاف سالهای پیش از برف خبری نبود, اصلا
برف نبود، لامذهب گویی ابرو مه و باد و خورشید و فلک هم البته، در کار بودند
اینکه میگویم در کاربودند, نه برای از نوع ما آدمها ، منضورم این است قرار بود ابقلاب شود, یعنی اینکه
کسا نی بروند . کسانک دیگری بیایند ، در این عوعا و بلبشو که بقول معروف سگ
صاحبش را نمیشناخت ما و جنابانی
از نوع ما, چه کاره بودیم و کجا ی این صحنه آرایی قرار بود
باشیم خود نمیدانستیم به زبان
آدم حسابی دو هزاریمان همچنان که هنوز هم کچ است آن زمان کچ چه عرض کنم
یک وری بود، در یک چشم به هم زنی همه چیز عوض شد, از قیافه ها گرفته تا بوع
لباس پوشدنها ، موضوع بحثها حالا دیگر نه درس و مشق
و فلان هنرپیشه و
خواننده بلکه ، چگونه گی و چرایی اجحافها و ظلم هایی
که نه درحق کا حمه نفت فروش
محله مان که انصافا از حل آن عاجز بودیم
, بلکه خلقهای جهان بود
و جالب ا ینکه همگی هم بنوعی بر تصنعی ومصنوعی بودن رفتارمان واقف بودیم ولی
اما به روی خود نمیآوردیم
می دانستیم ولاهو اعظم به روی خود نمیآوردیم ، گویی در ضمیر
باخداگاه خود فکر می کردیم بزودی این بازی تمام میشودو از
خوا ب سحر آمیز
بر میخیزیم و روز از نو روزی از نو،
اما روزی را که پیکر مثله شده
آن سه بی نوای پاسبان دون پایه را که فرزندان همان
کا حمه ها ی نفت فروش بودند و قرار بود ترتیبی دهیم نفت را به جای شانه هایش با چرخ
حمل کند برسر دربیمارستان شهر دیدیم باید می دانستیم
بازی تاژه شروع شده و او لش است وباید دو هزاریمان میافتاد که
با ز نیافتاد و هنوژم جیب های سنگینی
از دو هزاری های یه
وری داریم
مگر نه پهلوان ، رفیق من
خواستیم چی بنویسیم از کجا سر در آوردیم دو زاری چه ربطی
به انقلاب دارد
اهنگی بشنویم @@@
سالها پیش شاید سی سال بیشتر و کمتر یا اصلا در عهد بوق ،
از دوستی کتاب کوچکی بدستم رسید
رفیقی که دیگر نیست رفت با بسیاری آرزوها ، نه برای خود برای آنهایی که دوستشان
داشت
گاهی نا گاه چهره اش را میبینم ، لبخند میزند ، شیطنت میکند میدانم این را، به
ریش ما میخندد، ما که
می پنداشتیم بد شانسی آورد ، غافل اینکه این آنهایی بودند بدشانس که ماندند و
دیدند و شنیدند
آنچه را هرگز فکر نمکردند ،رفیق ما که بسیار هم اعتماد به نفسش قوی بود بسیاری هم
اراده گرا بود
گویی اگر او و دیگرانی که دور و برش بودند که ما هم شاملش بودیم ، اگر اراده
کنیم و غزممان را جزم کنیم می توانیم
گردون را نظم دیگری آوریم و چرخش دنیا بر مرام همه بچرخد، چه زیبا بود سادگی و
بی ریایی اش و پرت بودنمان
در دنیایی که برای خود ساخته بودیم ، رفت
, همان طور که رفیقمان با بسیاری از
دیگران رفت، بماند و بگذریم ،
داشتیم درمورد کتاب میگفتیم، آری جزوه ای که با خطی ریز و زیراکسی آن زمان نوشته
شده بود آنچه اما
در ذهن بی ذهنم هنوز نقش بسته عکس کوچکی از نویسنده بود که در و سط صحفه دوم چاپ
شده و زیر آن
نوشته بود روزالو گزمبورگ ، ازآن زمان روزا همواره یکی از غجایب
هفت گانه فکری من
بوده است اینکه چگونه
انسان تا مرز چنین ایساری پیش میرود، چند وقت پیش خواندن نوشته زیر و فضایی که
در آنیم مرا
دوباره از تعادل انداخته با هم بخوا نیم :
ماه پيش نشريه اشپيگل خبري را منتشر كرد كه برايم عجيب بود، مفاد اين خبر حاكي از
آن بود كه برخلاف گمان همگاني جسد رزالوكزامبورگ هنوز در سردخانه بيمارستان
شارتيه در برلين قرار دارد و مدتي است كه كارشناسان كالبد شكافي و تعيين هويت در
اين مركز بيمارستاني سرگرم تحقيق درباره جسد مثله شده زني هستند كه احتمال ميرود
رزا لوكرامبورگ باشد. به عقيده آنها زني كه در 13 ژوئن 1919 در گورستان
فريدريشفلده مدفون است با مشخصات جسماني رهبر انقلاب آلمان نميخواند، به علاوه
طبق اسناد تاريخي رزا پس از دستگيري به شدت مضروب شد. و سپس با گلولهاي به سر به
قتل رسيده است. آنگاه جسد وي مثله شده و سر و دست وي قطع شده است. اما جسدي كه
فعلاً در گورستان آرميده است هيچ يك از اين ويژگيها را ندارد. اين نكات را گفتم
كه اولاً توضيح بدهم كه رزا كه بود و چرا به اين صورت و اين وضع فجيع كشته شد. و
ثانياً دو جمله از وي كه در سينه تاريخ هك شده است را نقل كنم. لوگزامبورگ
نظريهپرداز اصلي جناح راديكال حزب سوسيال دموكرات آلمان بود، او در آستانه جنگ
جهاني اول در انتقاد از حمايت سوسيال دموكراتها از جنگ از حزب انشعاب كرد. و
جرياني انقلابي به نام انجمن اسپارتاكوس را بنيان گذاشت.
رزا لوكزامبورگ در رأس جريان آن در پايان سال 1919 كارگران را به وظايفشان آشنا
ميكرد. در همين زمان بود كه دولت حكم دستگيري او را صادر كرد و نفرات واحدهاي
سوار نظام ارتش آلمان در 15 ژانويه 1919 وي را دستگير و پس از شكنجه در كنار دوست
همرزمش كارل ليپكنخت تيرباران كردند. رزا با وجود اعتقاد به سوسياليسم از رژيم
بلشويك روسيه و شخصيت لنين انتقاد ميكرد. او به خاطر تأكيد بر ضرورت دموكراسي،
براي نظام سياسي مورد اعتنا است.
همانطور كه گفتم از وي دو جمله در تاريخ به يادگار مانده است. اولين جمله اين است:
«آزادي واقعي تنها به معناي آزادي دگرانديشان است». و دومين جمله كه مقصود من از
اين مقدمهچيني استفاده از اين جمله است، آن است كه:
«دو راه در مقابل آينده بشريت وجود دارد، يا بربريت يا سوسياليسم».
دوست دارید با هم ویدئو کلپی بببیم کلیک کنید @@@

ده روو هی شتا هر تاریک بوو ، تی شه که زه رده
که ی لای وه نه دی یه که ی دووکان, خووی بوو عه رزه ته ره که را ئه که یشا
،،،،
شه وقی چه را '' فیلیپسه'' سه دی یه که ی سه ر مه جه معه مسه لیوار چینی یکه ی سه ر که ته چه ووره کی به ر حاجی
''قاله'' چاووی به شه ری که ور ئکرد،
حاجی، ده سه تو که نه کانی هه ل که رده بوو ورد ورد گووشت ی هه ل ئه به ژارد
و ئی خه سته سه ر دووریه چه کوله
'' مه لامینه'' گوو
ل سووره کان ،،
''حمه صه دیقی'' شاگردی مه لاقه ی له ناوو قازانه ئاووه چه وره که هه ل ئه ژه ندو
: له
خه لکی ئه په رسی، ته ریت ئه خووی ؟؟،
قه مه قه مه ی ناوو دوکان و شه ره جیونی مه خلوق
و حی لکه حی لکی جماعت ، حه لم
و بونی قازان سوره مه سه کان
چقه دوکه لی سیگاری سه ر دمنه گه له لیوو نه قشینه که ی,
'' نه جمه ی'' کووری کا
''حه
مه ته په ی ''به ر مه رقه ی
'' حای شمسه فا ''
که راسه بی قوو له که و باله فه شه کان و سه
می له چه وره که ی کا '' زورا وی '' پینه
چی ،،
جه لیسقه و په لکه به نه زه رده که و فیکه پوولا که ی سه
ر شانی ئا
'' به شه ری'' پا
سه بان و سه ر را وه شان و ، ته عاره فی به مو ئه و ،،
مه لچه مه لچی
'' حه مه مینه'' سوور و ده روو ذه له کانی
, زه وانه په سکه که
ی '' حه سه نه دو سه ر
'' موره و خی سه ی نازمه تو رکه کی مه درسه
ی معرفت ،
ده روو هی شتا هر تاریک بوو ، تی شه که زه رده که
ی لای وه نه دی یه که ی
دووکان خووی بوو عه رزه ته ره که را ئه که یشا ،،،
هنرمندان بسیاری را میشناسیم ، سعی در
طرح ترادژی انسانها و شرایطی که در آن قرار گرفته اند
نموده اند و آنچه اما مشکل مینماید بررسی موشکافانه موقعيت آنسانهایی است که در
وضعیت
ناخواسته ای افتاده و از آن گریزی نتوان ، آمهایی که به دلیل ملیت و یا مرام و
عقیده و مدهب خاصی
مورد تعرض سیستمها و دولتها بوده و هستند ، و در میان این یکی از آتار بر جسته ای که
در عرصه هنر سینما
ساخته شده فیلم '" فهرست شیندلر'" اتر برچسته کارگردان نامی'" استیون اسپیلبرگ'"
است با موزیک متن قوی که خالق آن
جان ویلیام آهنگ ساز مشهور است ،ملاقات مادری رنج دیده از دیار خودمان مرا به
فضای فیلم انداخته ،
دخترک کوچک فیلم با پالتو ی قرمز در حال دویدن مرا بدجوری در گیر کرده ، راستی
چرا میدود ؟ شاید
نسل کشی و جنگ بزرگ ها را بازی بچه گانه ای بیش نمیداند ، و یا شاید از دنیای چرکین
سیاست فراری ست
هرچه هست راستی تکلیف
مادران و کسا نی که در مسلخ این بازیها فدا شدند چیست
؟ آن مادری
را که مهمانمان بود میگویم
آنی که همه میشناسیم ،،،،،
صحنه ای از فیلم را بینیم
آهنگ متن را
هم بشنویم
یاداشتی درباره ی مایکل جکسون، خوانده ی شهیر پاپ
به را ده روو ناکه م حیفه ژن ماشینی نه بی، وا نی یه؟:
عکس بهترین عکس های منتخب سال 2007