Mehvari

 

 

 

 

 

و سرانجام روایت تلخ و خونینی از تاریخ در برابر زندگان قرار می گیرد ."راوی می گوید: در دارالعماره خدمت عبدالملک بودم که سر مصعب را آوردند. به عبدالملک گفتم این دارالعماره چه چیز ها که به خود ندیده است. گفت چطور؟گفتم من اینجا بودم که سر حسین ابن علی (ع) را پیش ابن زیاد گذاشتند! بعد من اینجا بودم که سر ابن زیاد را پیش مختار گذاشتند! بعد من اینجا بودم که سر مختار را پیش مصعب گذاشتند! و حالا هم سر مصعب را پیش تو گذاشته اند ! حال سر ترا پیش چه کسی خواهند گذاشت؟ عبدالملک بر خود لرزید و در شگفت شد پس از مدتی دستور داد تا دارالعماره را از پایه خراب و ویران کنند..."

 

در بزنگاه  های این چنینی‌ ، بارها با خود عهد بسته ایم  از هیجان بپرهیزیم  و زیاد درنخ عاقبت نباشیم,  منظور اینکه, میخ نشیم
 چه بار خر همواره دو من است ، از کسانی‌ شنیدم باز بر سر بازار قدرت
غوغایی است, در تب و تاب هستند چه می‌شود ، باید دید، ما که مزه قدرت را نچشیده ایم
تا بدانیم برایش می‌شود جنگید، اما از شوخی‌ گذشته راستی‌ را هیچ کس انتظارش را نداشت
در مجلسی‌ بوده ای از کسی‌ خواسته باشند دمی‌ بخواند و یا  وادارش کرده با شند ؟
طرف هم ابتدا امتناع کرده اما بعد چنان خوانده که دعوت کننده را از رو برده باشد , حالا حساب
این مردم است، حالا در فکرند چگونه خلایق را  بر گردا نند خانه,  نوشته ای از ویل دونارد را بی‌ ارتباط ندیدم
با هم بخوانیم.

 تمدن با نظم عمومي آغاز مي شود، با آزادي رشد مي كند و در هرج و مرج و بي قانوني از ميان مي رود و من كشف كرده ام كه «آزادي» محصول «نظم» است ؛ ملتي كه از يك آموزش و پرورش خوب و پيشرفته بهره بگيرد به همه چيز خواهد رسيد؛ آگر دولتمردان روزهاي پيري و ناتواني خود را بتوانند در نظر بياورند كمتر به ناتوانان ظلم خواهند كرد؛ مروت يعني ستم روانداشتن به مغلوب، بركنار شده، شكست خورده و ناتوان؛ تمدن را نمي شود با فتح و غلبه از ميان برد؛ تمدن تنها از درون تخريب مي شود؛ مدنيت در جامعه با رعايت تساوي حقوق انسانها شكوفا و بارور مي شود و تبعيض ريشه آن را مي خشكاند. اگر رودخانه تمدن ديواره و سيل گير نداشته باشد ممكن است ويرانگري كند. مردم براي فرزندانشان به جاي مال بايد مدنيت به ارث بگذارند؛ برخلاف تصور با دمكراسي تنها نمي توان به پديده جنگ پايان داد، ولي با مدنيت ممكن است،  ....

 

 

 

دایی مهربانی‌ داشتیم مغازه ای خرازی داشت طرف های بازار شیخ ، این خالووی شیخ نشین ما
خدا بیامرزدش وقتی‌ می‌دید ما بی‌ برنامه ایم یا به زبان ساده ول می‌گردیم ، به فکرش
می‌رسید به وسیله ای مشقولمان کند تا از بی‌ مشغولی‌ رها شویم، و یا بر عکس ما هم
اگر جیبمان خالی‌ بود که معمولا این مورد در بسیاری موارد پیش میآمد برای اینکه خالوو را
متوجه کرده باشیم سعی‌ می‌ کردیم بیشتر خود را نشان دهیم و دائما جلو مغازه اش سبز می‌شدیم به سلام کردن
تا بلاخره خالوو خسته می‌شد از ما مپرسید: بچه چرا همه اش دور خودت می گردی مگر کار و زندگی نداری ؟
البته این خالووی ما  زرنگتر از آن بود که نداند مشکل کجاست و درد اصلی‌ ‌بی‌ پولیست، ‌اصلا هیکل مان داد می‌زد آهی‌ در بساط نداریم
اما باز ‌خودش را به بیراهه می‌زد و باز از آن جایی که ما می‌دانستیم  خالووی ما در عین ناخن خوشکی‌ دلرحم هم هست
بیشتر خودمان را به بی‌برنامه گی و آواره گی‌ می‌زدیم تا بلاخره تسلیم شود، و اما خالووی ما طبق عرف و قانون نا
نوشته ای که برای خود ساخته بود، همیشه در ازای کاری انجام شده پول میداد، بطور مثال تمیزکردن مغازه، دستمال کشیدن
شیشه ها و یا مرتب کردن وسایل داخل مغازه، ما که هیچ دردی را بدتر از درد بی‌ پولی‌ نمی‌دانستیم ، باکمال میل
وظایف محوله را آنجام داده و بسیار ‌ممنون هم بودیم، در آخر هنگام دریافت دستمزد کلی‌ ما را نصیحت می‌کرد که پول را
حرام نکنیم ، ( نه چی بی‌یه ی به سی نما هه ر سه رما که و بوو ئه می‌نی تو  ) من که معنی‌ حرفش را نمی‌فهمیدم
قولی‌ دروغ می‌ دادم و در حالی‌ که سرم را رو به پاثین می‌گرفتم در مغابلش به علامت رضا و تسلیم
کامل بصورت خبردار می‌ایستادم,   و او هم با تانی‌ کامل حقه الزحمه را بی‌ کم و کاست می‌پرداخت، کار تمام
بود و چاکر شما که ما باشیم  چند روزی مشکل نداشتیم ،
گذشت تا انقلاب شد, دایی ما همچنان همان خالووی سابق بود بی‌ کم و کاست، دانسته هایش را حفظ کرده بود
همراه علایق اش ،تعلق اتش عین رونوشت برابر اصل و ما اما کله مان عجب بوی قورمه سبزی میداد و این بیشتر از همه دایی را نگران
میکرد و آزار می‌داد ، رنج می‌کشید .
آنچه را چشمان ساده بین ما در آینه هم به سختی‌ می‌دید او در نقش آجر می‌چست و در حالی‌ که یکی‌ از دست هایش را
بعلامت تاکید نزدیک صورتم می‌گرفت می‌گفت : ( که ره پییاو، په تی‌ ده ولت نا سک ئه وی ، نا چه ره ی ) این یکی‌ را
ما اصلا نمی‌ فهمیدیم ، و یا شایدحمل بر نا آگاهی‌ و نوعی‌ کهنه پرستی‌ او می‌دانستیم هر چه بود کو گوش شنوا و شد
آن چه می‌بایست می‌شد، و اما دایی در فکر  بدلی‌ برای آن بود،
تشویقم می‌کرد دنبال کاردرست وحسابی‌ و ‌ جدیتری باشم ،ویا شاید رفتار ما را بازی چه گانه ای بیش نمی‌پنداشت که براستی‌
چنین بود, دایی زمانه را می‌فهمید گویی می‌خوا ست آتش را از خود دور کند ، آخرین باری که دیدمش در حالی‌ که
لایه ای اشک در چشمانش حلقه زده بود، با صدایی شکسته گفت ( رو له ی گیان, له ‌ئاور خوت به پاریزه ، ته ماحی‌ قووره ت,  ‌ئاوره ) و 
 ‌چه فرست هایی که از دست رفت، یاد ' تی‌ توی' فیلم'" سینما پارادیزا 'افتادم,  آنجا که بعد سالها تکه های سانسور شده از فیلمهای مورد
علاقه اش را دایی اش مونتاژ کرده ، که بعد از مرگش به "تی‌تو" دهند  تا  بار دگر به خودش رجوع کند ,
گویی پاره هایی از زندگی‌ سانسور شده خودش ، قچی دست خودمان بود چقدر خود را سانسور کردیم، آنچه را نبودیم
تظاهر به بودنش کردیم و آنچه را بودیم به نبودنش .,,, 

آن صحنه را با هم بینیم

 

 

 

مووری گوول دوزی یه  حا شی یه داره که ی  سه ر رادیو چاوو مانگاکه ی هه ل داوو و پی‌چه  گوره کانی‌ ئم لا ئو لای  به  راسو و به چپ ئه گی‌ را
چه را  ئنگلیسی‌که ی  داگرسان ، فه ته له که ی دا کی‌شا ، شوقی دا ‌ سه ر سه فره نالوونه عه کس داره که و ناوو دیوه خانه که رووشه ن که را
ته قه ته قه ی جاربه جاری وه نه د ی یکه ی پنجه ره که و و وشه وشه ی باو  و فی‌که فی‌که ی‌ لای کووا نو وه
‌که
بوونه خوشه که ی  ئاو  په شینی‌  ئواره ی  به ر  هی‌ وانه که  دوو که له  ما وه ی  سه ر  ته نوره
‌که ، لوره لوره ی  سه گه  پی‌ره ‌که
سه ر چاوو گه رم بونی‌  له شه  مانو وه که و ، حه سانووه ی‌  پال  جی‌و بانه که ، گه مه  گه مه   و  هه ل فه رینی‌  خه یاله   جور به جوره
‌که
موری گوول دوزییه حاشییه داره که ی سه ر رادیو چاوو مانگا که ی هه ل داوو و پی‌چه  گوره کانی‌ ئم لا ئو لای به راسو و چپ ئه گی‌ را

ده نگی‌ حه سه ن زیرک ئه بی‌سرا

 

 

 

به را ده روو ناکه م حی‌فه ژن ماشی‌نی‌ نه بی‌، وا نی یه؟

تست روانشناسی جالب:

آشنا ,پل نيومن

عکس بهترین عکس های منتخب سال 2007

هوا خوری 

 صفحه نخست

 سایت های دیگر

سال اول

سال دوم ، ماه اول

سال دوم ، ماه دوم

سال،دوم، ماه سوم

سال،دوم، ماه چهارم

سال دوم ما ه پنجم

سال دوم ما ه ششم

سال دوم ما ه آخر

سال سوم، 1

دفترهای پیش ، 1، 2

صحفه آزد