
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
================================================================================================================
سرعت چنان است, گویی چارلی چاپلین قید حیات
فرموده و اپیوزد فیلم خیابان بزرگ را دوباره
بازسازی میکند، آن گاه که قرار است دیوانه زنجیری و قول پیکری را چارلی ملبس
به یونیفرم پلیس
با باتومی خمیده در دست
و سوتی بر لب دستگیر کند، همه چیز در هم بر هم است' راحت باشیم خرتوخر
است
چشمان بیننده اما تنها گنده دیو را که نماد تمام پلیدی ها است و چارلی را با
عنوان همه خوبیها تعقیب
میکند و بر سرنوشت شان عبطه میخورد ، صحنه های خیابانها و کوچه های مصر و تونس و
سوریه و این
اواخر لیبی چنین حسی را بر میانگیزد ، گیج آنچه میگذرد ، سیستم های فردی و
خود کامه در حال جان کندن
میعرند و هر آن چه را دم دست است
ویران میکنند و با خود می برند, در این
میا ن اما نوچه های سیاسی هم منگ حوادث,
کف بر دهان این و
آن را متهم میکنند و با قطب نمای زنگ زده شان سو را نشان میدهند, غافل
انکه دیری است خود ره گم کرده اند
کمدی چارلی بی وجود این مصلحان بی مايه گویی کم میآورد ، چاپلین را میبینم ، کله یاوه گوی قول پیکر را در
حبا ب
تیرک چراع گا ز گیر آورده و دیوانه در حال جان کندن: به ژی
حمه چلمن
خواب گونه
با عصایش چند قدمی جلوتر از من, لنگ لنگان از شیب کوچه کنار '' کانیحه
یاز به وو '' بالامیرفت ، به جلو خم شده بود ، گویی شتاب داشت زودتر قلعه را فتح
کند
پیرمرد از نفس افتاده بود ، شلوار کردی اش حالا دیگر قدری گشاد تر مینمود و به
انداژه چند سانتی به پایین
لقزیده بود و فاصله اش باخط شالی که به کمر بسته بود بیشتر و بیشتر میشد ، خسته
مینمود ، ایستاد، لرزش دستایش
عصا را از جا کنده بود ، با دست دیگرش کنترلش کرد ، بر گشت و مطمئن شد هنوز
دنبالش هستم ،پریده رنگ بود چهره اش، از خستگی راه بود شاید
و یا نه پیرمرد دیگر به انتها رسیده بود ، جواب سلام آشنا عابری را بی آنکه سر
بر آورد، داد، بیشتر درنخ راه و عصا بود ، به فکر بودم پیرمرد راه درازی آمده
لابد چهره
چروکیده اش ، موهای سفیدی که از زیر سربند کردی اش قدری بیرون زده بود بیخود رنگ
برف نگرفته بود ، خام بودم و رنج راه را نمیدانستم.
گویای سختی راه دستان پینه بسته اش بود، خالکوبی سبز وسط مچ اش هنوز پیدا بود
تنها نشان جوانی, که مانده بود هنوز عبوس مینمود
انتهای کوچه که رسیدیم راه را کج کرد، مسجدی بود در نبش خیابان و کوچه,
دروازه چوبی و بزرگش ، چارتا باز بود، بناگاه دستش را بالا
آورد و ساعت بعلیاش را از جیب چینی دوخت '' که وایش'' بیرون آورد، با تکانی
ساعت که اندازه سکه یک تومنی بود، دو نیمه شد, بر آن خیره شد و گفت
:
عصر نشده هنوز ، چیزی نفهمیدم ، بنظرم آمد گفته باشد هنوز وقت هست، سرازیری
خیابان فرح را با پارک کودک و دوچرخه های حمه کیکاوس
شناختم ،از کنار رستوران سرایی که رد شدیم یاد بیمارستان و آمپولزن عینکی
درمانگا که دکترش مینامیدند افتادم اما صدای آواز کوچه بازاری
داخل سالن خیالمو برید ، کامیون ماک نشانی کنار خیابان پارک بود.بر
بالای کاپوتش سگ ماک درحال پریدن بود تسبیح بنفش دور گردنش حالتی معصومانه
به آن داده گویی با آن رام شده ودیگر خطری نداشت، پیرمرد مکثی کرد نگاهی
براین قول بی شاخ و دم انداخت و تبسمی را می شد دید برلبانش, چه رسیدن
بهار دیگری را نوید میداد و آمدن و ماندن کامیونها و بارشان را بارقه
نعمت ، ساده بود و بی ریا, فراوانی را دوست داشت چه قحط سالی ها
دیده بود و گرسنگی را زهر چشیده ،از دور میدان شاه را میشد دید که
در میانه اش تندیس طلایی شاه با دستی برکمر و با دستیدیگر
عصایش را نشانه رفته بود کسی ویا مکانی دور را, حسی را بر نمیانگیخت،نه
نفرت ونی تحسین، شایدهم بقول خان باجیها عقلم قد نمیداد،
بهتر ، مانع تندس اگر نبود، پرده سینما آسیا(وزیری) را به سادگی میشد دید،با
چهره رتوش شده کلینت ایسوت عظمت دنیای رویا سازی
هالیود در این شهر کوچک به وضوح حس میشد، نام فیلم را بیاد میآورم''به
خاطر یک مشت پول '' وسترنی از دنیای عرب ، گوشه میدان شاه
زمین خالی بزرگی بود جا به جا خال سیاه, جای آتش های شب بود ، کسانی
شبهای سرد را کنار شعله آتس یا عرق خوری سر می کردند ، بارها با صدای
سوز آوازشان به خوآب رفته ام ، پیرمرد همه را میشناخت و گاهی به اسم نام میبرد
، ئه وه حمه ی به را خاصه , دنگی خوشه ، حیفه به عارق
ضا یه ی ئه کا ، صدای شبه مانند آواز خوان های شهر, در زمانه ای که
نه از برق خبری بود نه از رادیو نشانی, تاریکی و سیاهی شب را میبرید
و
شادی را به خانه ها میآورد ، زیر سقف هایی که با نور کم فروع چراع لنتر
روشن و با کوره های چوبی گرم میشد, حلاوت و صداقت انسانها مانند عودی خوش بو
فضا رامی افکند چهره اش راآنگاه که چای را قورت میکشید . به یاد دارم و
چشمانش را که برق میزد ، سالهاست آن چشمها نقاب در خاک کشیده اند اما هنوز برق
اش مانده در خاطر, پیرمرد پیرمرد بود ،،، ،،

برای همه پیش آمده ، اینکه کسی در برخورد اول به ذوق میزند
یا نه از زیدی در همان نگاه نخست خوشمان نیامده
باشد و بجای هرمنطق درجواب گفته باشیم ازش خوشم نمیآید زور که نیست ، ولی
خودمانیم اگربا این استد لال ابگوشتی
کار دنیا پیش بره واقعا'' چه دنیای ایست، ا ما نا امید نشو تنها تو
اینطور نیستی بسیاری بزرگان هم چنین بوده اند ، اما
بسیاری شهامت بیانش را ندارند ، گر چه نه همه ، جایی از دکتر شریعتی نقل است که
گفته :
دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم – که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم...
نگفتم همه اینطور نیستند از جمله من و شریعتی
ژیان
نه چی روکه
نه داستا نه ، نه ئه فسانه
هه رکرداره ، هه ر وتاره
یا د گا ره
چله گه وره پای هه ل نه کیشا بوو به فره ته سک و
خه زه کی شه شه لانی خا تووزین ی له کوولان و خی یا بانه کان را که ی شابوو
و شکه سه رما مه خلوقی قر که رده بوو ، د ه رگای مه ده ره سه ی له هه مو لا داخه
سته بوو
قور سی یه چه کو له ی ناوو دو کا نی سلیم به زاز، به
زه ری هوشار را زا بوو ، حاجی سعی قالی
فه روش ، کوره ی مارشالی له دووکان ره خسته بوو
ئاوره خو شه ی به ر دووکانی سه ی توفه یقی
مه یان گه نه م ؛ خه لکی له دوور خوی جه م که ر ده بوو
بووی قنه شیرینی چونه ری گاریه چه وار پا چه که کی مه حه مه لچه ، روژه
رویه ی رو شته بوو
ژیگلووه کانی به ر آرایشگای سیامیخی, کوچیان
بوو به ر خووره گه رمه که ی په نا دی واری
مه حه ی توو فه روش که رده بوو
حمه حه سینی صحفه فه روش کاغه زی ئا گه هی
له په شت شی شه ی وه نه دی دانابوو
:
آهنگ
جدید الهه رسید @@@@
یاداشتی درباره ی مایکل جکسون، خوانده ی شهیر پاپ
به را ده روو ناکه م حیفه ژن ماشینی نه بی، وا نی یه؟:
عکس بهترین عکس های منتخب سال 2007